Wepage  | صفحه ماWepage  | صفحه ما


امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
جلد 1و2 رمان بربادرفته quot میچل اثرمارگارت

رمان " بربادرفته " اثرمارگارت میچل (جلد 1و2)
#1
رمان " بربادرفته "

اثر : مارگارت میچل (جلد 1و2)
بربادرفته

GONE WITH THE WIND

[عکس: 20140519002754_200px-Gone_with_the_Wind_cover.jpg]

نوشته : مارگارت میچل
ترجمه : پرتو اشراق

"بربادرفته" رمانی عاشقانه

"فردا در موردش فکر می‌کنم" هنوز هم کسانی که اسکارلت اوهارا را به خاطر می‌آورند، جمله مشهورش را در فیلم "بربادرفته" از یاد نبرده‌اند. این فیلم براساس رمان مشهور مارگاریت میچل ساخته شد. رمانی که در سال 1937 جایزه پولیتزر را از آن خود كرد و فیلمی که براساس آن و سه سال پس از نگارش این کتاب ساخته شد، در ربودن گوی شهرت از رمان پیشی گرفت. با این همه این رمان عاشقانه در زمان خود تبدیل پرفروش‌ترین کتاب سال شد. شاید خود میچل هرگز گمان نمی‌کرد رمانی که ماحصل رها کردن شغل خبرنگاری و خانه نشین شدن بود روزگاری نام او را در تاریخ ادبیات دنیا ثبت کند.




درباره رمان :
کتاب بی نظیر بر باد رفته که شاهکار مارگارت میچل است و در سال 1939 پرفروشترین کتاب جهان شد و متعاقب آن فیلمی بر اساس این کتاب ساخته شد که در سراسر جهان رکورد فروش را برای یک فیلم شکست . فیلم به کارگردانی ویکتور فلمینگ و بازی تحسین بر انگیز کلارک گیبل و ویویان لی ساخته شد که جوایز اسکار 1940 را درو کرد و در زمانی که سیاهپوستان تنها حق نشستن در ردیف آخر سینما را داشتند هتی مک دانل ( بازیگر زن سیاهپوست ) برای نقش مکمل زن برنده جایزه اسکار شد که باعث اعتراضات بسیاری در سطح جامعه آمریکا شد .




درباره نویسنده :
مارگارت میچل” در ۸ نوامبر سال ۱۹۰۰ در آتالانتا آمریکا متولد شد. نویسنده‌ای که بعدها و در سال ۱۹۳۷ برای رمان برباد رفته جایزه پولتیزر را دریافت کرد. کتابی که برای همیشه از محبوب‌ترین کتاب‌های تمام دنیاست با بیش از ۲۸ میلیون نسخه و بارها تجدید چاپ به یقین شایسته چنین عنوانی است.او دوران کودکیش را در سال های جنگ‌های شهری آمریکا گذراند و به خوبی با فضا و حال و هوای آن دوران آشنا بود. آن را می‌شناخت و شاید جزییاتی که در کتابش و در میان روابط انسان‌ها به شکل عجیبی قابل لمس هستند، ناشی از زندگی در همان شرایط است.



پیشنهاد میکنم حتما بخونید ، جزء بهترین رمان هایست که خوندم و کلی ازش نکته اموختم!
بعد از سالها چند ماه پیش بازخوانیش کردم، این کتاب
باارزش ترین کتابی هست که تا بحال خوندم..
فردا بش فکر میکنم....
پاسخ
سپاس شده توسط: M@H@STI ، jasmine ، SarGol
#2
فصل اول



اسکارلت اوهارا ( Scarlett O'Hara ) زیبا نبود، اما مردانی مثل دوقلوهای تارلتون که شیفته جذابیّت او بودند کمتر متوجه این نکته می شدند. در چهره اش آمیزه ای از سیمای ظریف و اشرافی مادرش فرانسوی و صورت متین و شاداب پدری ایرلندی مشاهده می شد. ترکیب چانه و آرواره اش سیمایی جذاب به وجود می آورد. از چشم هایش سبزی روشنی بیرون می ریخت که از رنگ میشی فاصله می گرفت و مژگان زبر و سیاهش در انتها کمی برگشته به نظر می رسید. ورای آن ها، ابروهای پرپشت و سیاهش اُریب به سوی بالا امتداد یافته، خطی شگفت انگیز بر پوست سفید ماگنولیایی او می کشید. پوستی از آن دست که زنان جنوبی به آن افتخار می نمودند، و از آن ها در مقابل آفتاب داغ جورجیا با کلاه، توری و دستکش، به شدت محافظت می کردند.


****


در بعد از ظهر یکی از روزهای نشاط انگیز آوریل سال 1861، اسکارلت همراه استوارت و برنت تارلتون در ایوان سرپوشیدۀ تارا، خانۀ اربابی کشتزار پدرش، در سایه ای خنک نشسته بود. آن روز بسیار جذاب به نظر می رسید. لباس تازۀ گلدار سبز رنگش از پارچه موسلن که حلقه های مواج دوازده یاردی داشت کاملاً با کفش های راحتی پاشنه پهن مراکشی که پدرش تازه از آتلانتا برایش آورده بود می آمد. کمر 17 اینچی لباسش، باریک ترین کمر در بخش های سه گانه بود و پیراهنش به قدر کافی تنگ بود که پستان های برجسته و بلوغ شانزده سالگی او را نشان دهد. دامن آراسته اش سنگینی خاصی داشت و گیسوانش را با وقار در توری جمع کرده و دست های ظریف و سفیدش را بی حرکت روی دامنش تا کرده بود. هنوز نمی توانست باطن خود را به خوبی پنهان کند. چشمان سبزش در آن صورت شیرین، بی قراری می کرد؛ خودسر، پر از شور زندگی، که با رفتار مؤدبانه اش ناسازگار و مغایر بود. رفتارش با تذکرهای مودبانه و ملایم مادر و البته مقررات خشک و خشن مامی تحت انقیاد بود ولی چشم هایش از آن خودش بود.
طرفین او دوقلوها در صندلی های خود لمیده و از پس شیشه های مشبک به خورشید نگاه می کردند و همینطور می خندیدند و حرف می زدند و پاهای دراز خود را با آن چکمه های سواری تا زیر زانو، روی هم انداخته بودند. نوزده ساله، با شش فوت و دو اینچ قد، استخوان بندی درشت عضلانی با صورت آفتاب سوخته، موهای بود، کت آبی یک جور و شلوار خردلی رنگ، بیشتر به دو قوزه پنبه شباهت داشتند.
بیرون، آفتاب غروب، اُریب می تابید و پرتو خود را به درختان زغال اخته که در زمینۀ سبز تازه دمیده و پر از شکوفه بود پرتاب می کرد. اسب هایی که به دوقلوها تعلق داشتند کنار راه بسته شده بودند، حیوان های درشتی به رنگ موی صاحبان خود، قرمز؛ دوروبر اسبان سگ های شکاری با بی قراری می لولیدند و با صاحبان خود استوارت و برنت، همه جا می رفتند. کمی دورتر هم سگ بزرگی با خال های سیاه و پوزه بند، چون اشراف زادگان دراز کشیده بود و منتظر پسرها بود که برای شام به خانه بروند.
پاسخ
سپاس شده توسط: M@H@STI ، jasmine ، SarGol
#3
بین سگ ها ، اسب ها و این دوقلوها یک دوستی عمیق ، ورای رابطه معمولی برقرار بود. آن ها همگی سالم و تندرست بودند. حیوانات لاقید، آزاد، نرم، صاف، زیبا، خوش اندام و سرخوش، پسرها چون اسب هایشان بی پروا و باجرئت می راندند، بی پروا و خطرناک. البته با دوستان و کسانی که رگ خوابشان را به دست می آوردند، مهربان بودند و گرمی و علاقه نشان می دادند.
اگرچه آرامش زندگی کشتزار از کودکی با آن ها بود اما چهره آن سه در ایوان هیچ ملایمت و نرمشی را نشان نمی کرد. آنان قدرت و چابکی روستاییانی را داشتند که تمام زندگی خود را در دل طبیعت می گذراندند و به ندرت خود را با چیزهای پیچیده ای که در کتاب ها بود به دردسر می انداختند. زندگی در کلیتون، بخش شمالی جورجیا، نو و تازه می نمود، مطابق با معیارهای اُگوستا، ساوانا و چارلزتون بود اما کمی خام و نارس تر. بخش های آرام تر و قدیمی تر جنوب، همگی به اهالی شمال جورجیا چشم دوخته بودند، اما اینجا، در جورجیای شمالی، فقدان تحصیلات کلاسیک شرمی نداشت. مردها با کارها و مهارت هایشان مورد توجه قرار می گرفتند. تولید محصول خوب پنبه، سوارکاری ماهرانه، تیراندازی درست، رقص استادانه، همراهی کردن بانوان با ظرافت و احترام، پذیرایی چون یک نجیب زاده با لیکور، از جمله کارهایی بود که یک مرد را برجسته جلوه می داد.
دوقلوها در چنین کارهایی استاد بودند و به همان اندازه با درس و کتاب بیگانه بودند و از مدرسه و دانشگاه نفرت داشتند. خوانوادۀ آن ها ثروت زیادی داشت. صاحب بیشترین اسب ها و برده ها در آن ناحیه بود، اما پسرها از فقیرترین دانش آموزان همسایه هم کم سوادتر بودند.
به همین دلیل بود که استوارت و برنت داشتند وقت خود را در آن بعدازظهر در ایوان تارا می گذراندند. آن ها به تازگی از دانشگاه جورجیا هم اخراج شده بودند، این چهارمین دانشگاهی بود که در عرض دو سال آن ها را بیرون انداخته بود؛ برادران بزرگتر، تام و بوید، هم به خانه بازگشته بودند و دلشان نمی خواست وقتی که دوقلوها اخراج شده اند این ها در دانشگاه بمانند. گرچه استوارت و برنت به اخراج خود به چشم یک شوخی مفرّح نگاه می کردند و حتی استوارت که از هنگام ترک آکادمی فایت ویل در سال گذشته لای کتاب را هم باز نکرده بود فکر می کرد این جالب ترین کاری است که کرده اند. اسکارلت گفت، « می دونم که شما دو تا از این که اخراج شدین اصلاً ناراحت نیستین و تام هم همینطور، اما بوید چی؟ اون دلش می خواست درس بخونه و شما اونو از دانشگاه ویرجینیا، آلاباما، کارولینای جنوبی و حالا هم جورجیا بیرون کشیدین. اون هرگز نباید ترک تحصیل می کرد. »
برنت با بی اعتنایی جواب داد، « اون می تونه تو دفتر قاضی پارمالی در فایت ویل کارآموزی کنه. به علاوه این مسئله اصلاً مهم نیس، ما مجبور بودیم قبل از تموم شدن ترم به خونه برگردیم. »
- « چرا؟ »
- « جنگ، احمق جون! جنگ به هر حال یه روزی شروع میشه، و تو که فکر نمی کنی با شروع جنگ ما باید توی کالج بمونیم، نه؟ »
اسکارلت گفت، « خودتون هم خوب می دونین که جنگی در کار نیس، » و با بی حوصلگی ادامه داد، « اینا همش حرفه. اشلی ویلکز و پدرش همین هفته پیش به پاپا گفتن که نمایندگان ما در واشنگتن دارن به یه توافق دوستانه با آقای لینکلن درباره کنفدراسیون می رسن. به هر صورت یانکی ها می ترسن با ما بجنگن. جنگی در کار نخواهد بود. دیگه از شنیدن این حرف ها خسته شدم. »
دوقلوها مثل آدم هایی که گول خورده باشند فریاد زدند، « جنگی در کار نیست؟! » استوارت گفت، « چرا، عزیزم، البته که جنگی در کار است. ممکنه یانکی ها از ما بترسن، اما بعد از این که پریروز ژنرال بیوریگارد اون ها رو از قلعه سامتر بیرون ریخت دیگه مجبورن بجنگن یا مث احمق ها آبروشون در مقابل همه دنیا بره و بدنام بشن. چرا، کنفدراسیون __ »
اسکارلت از روی بی حوصلگی دهن کجی کرد.
پاسخ
سپاس شده توسط: M@H@STI ، jasmine ، SarGol
#4
« اگه یه دفعۀ دیگه در مورد جنگ حرف بزنی، میرم تو خونه و در رو می بندم. در تموم زندگیم هیچ وقت از کلمه ای به اندازۀ"جنگ" خسته نشدم، حالا صحبت از انفصال هم هست. پاپا صبح و ظهر و شب راجع به جنگ حرف می زنه، هر کی میاد اینجا راجع به قلعه سامتر و حقوق ایالت ها و ایب لینکلن حرف می زنه، اونقدر که حوصلم سر می ره، دلم می خواد جیغ بزنم! پسرها همه راجع به جنگ حرف می زنن، سربازهای قدیمی هم همینطور. توی مهمونی های این فصل چیز جالبی وجود نداره چون پسرها نمی تونن راجع به چیز دیگه ای حرف بزنن. من خیلی خوشحال شدم که جورجیا برای انفصال تا بعد از کریسمس صبر کرد وگرنه ممکن بود برنامه های کریسمس رو خراب کنه. اگه دوباره اسم جنگ رو ببرین، می رم توی خونه. »
اسکارلت هر چه می گفت راست بود. نمی توانست مدتی دراز دربارۀ چیزی حرف بزند که علاقه ای به آن ندارد. اما هنگامی که سخن می گفت لبخند می زد و چاه زنخدانش را عمیق تر می کرد و مژگان برگشته و سیاه خود را به شیرینی بال های پروانه به هم می زد. وقتی اسکارلت از آن ها خواست به خاطر این که او را ناراحت کرده اند عذرخواهی کنند، پسرها چون افسون شدگان، با عجله از او معذرت خواستند. به هر حال آن ها فکر می کردند جنگ مورد علاقه اسکارلت نیست. درواقع بیشتر به این موضوع فکر می کردند که جنگ کار مردان است، نه زنان، و آشکارا موقعیت او را به عنوان یک زن دریافتند.
با اجرای این مانور اکراه از جنگ، اسکارلت دوباره مشتاقانه بحث های مخصوص را پیش کشید.
« مادرتون درباره اخراج شما دو تا از دانشگاه چی گفت؟ :
پسرها با ناراحتی نگاهی ردوبدل کردند. به یاد رفتار سه ماه پیش مادرشان افتادند، به یاد وقتی افتادند که به دستور رئیس دانشگاه ویرجینیا روانه خانه شده بودند.
استوارت گفت، « خُب، اون هنوز فرصت نکرده چیزی در این مورد بگه. امروز صبح قبل از این که بیدار بشه زدیم بیرون. وقتی ما اومدیم اینجا، تام هم رفت پیش فونتین ها. »
- « دیشب وقتی رفتین خونه هیچی بهتون نگفت؟ »
- « دیشب شانس آوردیم. وقتی رسیدیم خونه، اون اسبی رو که ماما ماه پیش از کنتوکی خریده بود آورده بودن. خلاصه خونه شلوغ پلوغ بود. چه حیوون گنده ای – اسب بزرگیه، اسکارلت؛ باید به پدرت بگی فوراً بیاد و اونو ببینه – تو راه مهترشو حسابی مالونده، مث یه تیکه گوشت شده بود، دو تا از کاکا سیاه های ماما رو هم توی ایستگاه جونزبورو لت و پاره کرده بود، و قبل از این که ما برسیم خونه اسب پیر ماما، استرابری رو به حال مرگ انداخته بود. وقتی رسیدیم، ماما توی اصطبل بود، یه کیسه قند دستش بود و داشت آرومش می کرد. واقعاً که توی این کار استاده. کاکا سیاه ها از تیر تاق با چشم های ورقلمبیده آویزون بودن، خیلی ترسیده بودن. ماما داشت با اسبه حرف می زد، حیوون هم از دست ماما قند می خورد. واقعاً که هیچ کس مث ماما نمی دونه با اسب ها چطور باید تا کرد. وقتی ما رو دید گفت:« پناه بر خدا، شما چارتا دوباره تو خونه چیکار می کنین؟ شماها بدتر از طاعون مصری هستین! » بعد یهو اسب شروع کرد به خرناس کشیدن و عقب رفتن. ماما گفت:« از اینجا برین بیرون. نمی بینین حیوون عصبیه؟ خوشگل گندۀ من. به کار شما چارتا فردا رسیدگی می کنم! » خب، ما هم رفتیم خوابیدیم، و امروز صبح قبل از این که بتونه ما رو گیر بندازه فرار کردیم، و بوید رو گذاشتیم تا کارها رو راس و ریس کنه. »
- « فکر می کنین بوید رو شلاق می زنه؟ »
اسکارلت هم مثل بقیه مردم نمی توانست باور کند که خانم تارلتون با آن اندام کوچک، پسرهای درشت اندام خود را تنبیه کند و آن ها را با شلاق سواری کتک بزند، اگرچه بهانۀ این عمل فراهم بود.
بئاتریس تارلتون زنی بود که مشغله فراوانی داشت، یک کشتزار وسیع را اداره می کرد، یکصد برده و هشت فرزند داشت، به علاوه، بزرگترین مزرعه تربیت اسب در ایالت، مال او بود. بسیار تندخو و آتشی بود و از گرفتاری هایی که پسرانی به وجود می آوردند خشمگین می شد و به ستوه می آمد و از آن که کسی غیر از خودش حق نداشت اسب ها و حتی برده ها را شلاق بزند، احساس می کرد حالا با یک بار شلاق خوردن، صدمه ای به پسرها نخواهد رسید.
استوارت گفت، « او بوید رو شلاق نمی زنه چون اولاً پسر بزرگشه، به علاوه خیلی گردن کلفته. » آن ها به قد و قواره بلند خود افتخار می کردند، شش فوت و دو اینچ. « به خاطر همین اونو گذاشتیم خونه تا به ماما توضیح بده. خدای بزرگ، ماما باید از شلاق زدن ما دست برداره! ما دو تا نوزده سالمونه، تام بیست و یک سال داره، همچی رفتار می کنه که انگار شیش سالمونه. »
- « مادرتون فردا با این اسب تازه به مهمونی ویلکز میاد؟ »
- « البته دلش می خواد، ولی پاپا میگه این اسب خیلی خطرناکه. و به هر حال دخترها نمیذارن. میگن مادرمون رو باید مث یک خانوم به مهمونی ببریم، توی کالسکه. »
اسکارلت گفت، « امیدوارم فردا بارون نیاد. الآن تقریباً یه هفته س که داره بارون میاد. هیچی بدتر از این نیس که پیک نیک هوای آزاد به پیک نیک خونگی تبدیل بشه. »
استوارت گفت، « آره، فردا هوا صاف و گرم میشه، مث تابستون. به غروب نگاه کن. تا حالا غروبی به این سرخی ندیده بودم. همیشه می تونی وضع هوا رو از غروب حدس بزنی. »
هر سه به کشتزار بی انتهای جرالد اوهارا که شخم خورده و آماده برای کشت پنبه در مقابل افق سرخ رنگ گسترده بود، خیره شدند. اکنون که خورشید در آن سوی رودخانه فلینت با افسردگی خون آلودی پشت تپه ها فرو می نشست، گرمای ماه آوریل فروکش می کرد و جای خود را آرام آرام به خنکایی معطر می داد.
پاسخ
سپاس شده توسط: M@H@STI ، jasmine ، SarGol
#5
آن سال بهار زودتر آمده بود. به همراه خود باران های گرم و تند آورد و ناگهان شکوفه های صورتی هلو و زغال اخته، پهنه تیرۀ مانداب ها و دامنۀ تپه های دوردست را چون ستارگانی سفیدرنگ، خال خال کردند. کار شخم تقریباً تمام شده بود. شکوه خونین غروب، زمین سرخ و تاره شخم خوردۀ جورجیا را سرخ تر جلوه می داد. زمین مرطوب و گرسنه در انتظار دانه های پنبه بود. بالای شیارها صورتی می نمود و هنگامی که سایه بر گودال ها می افتاد قرمز، شنگرفی و خرمایی به نظر می رسید. خانه آجری سفید رنگ کشتزار، مثل جزیره ای در یک دریای سرکش سرخ برجای بود، دریایی از خیزاب های سنگ شدۀ مارپیچ، منحنی و هلالی، وقتی ناگهان در یک لحظه خروشان ترین امواج بالا می آمدند، ظاهر می شدند. در این جا شخم ها و شیارها مانند مزارع زردرنگ جورجیای میانه، یا کشتزارهای سیاه رنگ ساحلی صاف و یکدست نبود. دامنه تپه های نواحی شمال جورجیا به خاطر جلوگیری از فرسایش خاک توسط رودخانه های جاری در ته دره ها، میلیون های شیار منحنی شکل داشتند.
خاک جورجیا وحشی و سرخ بود. بعد از باران، رنگ خون به خود می گرفت و هنگامی که خشک بود انگار روی آن گرد آجر پاشیده اند، بهترین زمین دنیا برای کشت پنبه بود. سرزمینی مطبوع از خانه های سفید بود، مزارع پرمحصول و مصفا داشت و رودهای زرد آرام، ولی سرزمین تضادها بود، درخشان ترین خورشید و تیره ترین سایه ها را داشت. قطعه در قطعه کشتزار و مایل در مایل مزاارع پنبه به خورشید گرم لبخند می زدند، آرام و تن آسان. در کنار آن ها جنگل های باکره برآمده بودند، تاریک و خنک حتی در داغ ترین روزها، اسرارآمیز، کمی بدشگون. کاج هایی که در باد تکان می خوردند گویی با شکیبایی پیرانه سر و ناله هایی آرام اما تهدیدکننده و ترس آور می گفتند:« مواظب باش! مواظب باش! ما یک بار تو را به دام کشیدیم. باز هم می توانیم. »
سه نفری که در ایوان خانه نشسته بودند صدای سم چهارپایان، جرنگ جرنگ زنجیرها و ابزارها و خنده و شوخی بی پروای سیاهان را هنگام بازگشت از مزرعه شنیدند. از درون خانه هم صدای نرم و آرام مادر اسکارلت، الن اوهارا به گوش رسید که به دختر کوچک و سیاهی که زنبیل کلیدهای او را حمل می کرد فرمان می داد. صدای زیر بچگانه ای جواب داد، « بله خانم. » و بعد صدای پایشان به گوش رسید که به سوی آشپزخانه می رفتند. الن می خواست غذای کارگرانی را که از کار روزانه بازگشته بودند قسمت کند. صداهای دیگری هم بود، مثل صدای ظرف های چینی و به هم خوردن کارد و چنگال نقره، سر شربت دار تارا مشغول چیدن شام بود.
با این صداهای اخیر، دوقلوها فهمیدند که دیگر وقت رفتن به خانه فرارسیده است. اما از روبرو شدن با مادرشان زیاد راضی به نظر نمی رسیدند، به همین دلیل در ایوان تارا ماندند، تقریباً به این امید که اسکارلت آن ها را به شام دعوت کند.
برنت گفت، « ببین، اسکارلت. درباره فردا. ما از پیک نیک های هوای آزاد و مجلس رقص اطلاع نداشتیم، چون اینجا نبودیم، ولی این دلیل نمی شود تو قول رقص به ما ندهی، فقط به ما. به کسی که قول رقص ندادی، دادی؟ »
« خُب، البته که قول دادم! از کجا می دونستم که شما همتون بر می گردین خونه؟ نمی تونستم ریسک کنم و بدون شریک رقص، تکیه به دیوار بدهم و فقط منتظر شما دو تا باشم. »
پسرها با صدای بلند خندیدند. « تو بی شریک رقص بمانی؟ »
« ببین، عزیزم. تو قول اولین رقص را به من و آخرین رقص را به استو (مخفف استوارت) می دهی و شام را هم باید با ما بخوری. ما هم مثل دفعه پیش روی پله ها می نشینیم و ماهی جینسی رو هم میاریم تا برامون فال بگیره. »
« من فال ماهی جینسی رو دوست ندارم. میدونین به من گفت با مردی ازدواج می کنم که موی مشکی داره و سبیل هاش هم بلند و سیاهه، من از مردای مو مشکی خوشم نمیاد. »
نیش برنت تا بناگوش باز شد، « تو از مردای مو قرمز خوشت میاد مگه نه عزیزم؟ حالا بیا و قول بده که همۀ والس ها رو با ما برقصی و شام رو با ما بخوری. »
استوارت گفت، « اگه به ما قول بدی، ما هم رازی رو بهت می گیم. »
اسکارلت کنجکاو چون یک بچه فریاد زد، « چه رازی؟ »
« همونی که دیروز در آتلانتا شنیدیم استو؟ اگه همونه، میدونی که قول دادیم به کسی نگیم. »
« خب خانم پیتی به ما گفت. »
« خانم کی؟ »
« تو می شناسیش، دختردایی اشلی ویلکز که در آتلانتا زندگی می کنه، خانم پیتی پات هامیلتون – عمه چارلز و ملانی همیلتون. »
پاسخ
سپاس شده توسط: M@H@STI ، jasmine ، SarGol
#6
« البته که می شناسم. پیرزن احمقی که هرگز دلم نمی خواد ببینمش. »
« خوب، دیروز تو ایستگاه آتلانتا منتظر قطار بودیم با درشکه به ایستگاه اومد، خودش با ما صحبت کرد و گفت قراره در مجلس رقص ویلگز، فردا شب، خبر یک نامزدی اعلام بشه. »
اسکارلت ناامیدانه گفت، « می دونم این خبر احمقانه چی بوده. نامزدی چارلی هامیلتون و هانی ویلکز. سال هاست که همه می دونن که اونا بالاخره یه روزی با هم ازدواج می کنن، اگرچه چارلی خودش رو زیاد مشتاق نشون نمی داد. »
برنت پرسید، « تو فکر می کنی اون یه احمقه؟ یادم میاد کریسمس گذشته می گفتی دور و ور تو می پلکه و همش وز وز می کنه. »
اسکارلت با بی اعتنایی شانه هایش را بالا انداخت، « من هیچ وقت اونو تشویق به این کار نکردم، فکر می کنم اون خیلی سوسوله. »
استوارت فاتحانه گفت، « ولش کن، چون این خبر مربوط به اون نیست، نامزدی اشلی و خواهر چارلزه، دوشیزه ملانی! »
چهره اسکارلت تغییری نکرد اما لب هایش سفید شد – به کسی شباهت داشت که بی خبر ضربه مهلکی دریافت کرده باشد و نداند که چه اتفاقی افتاده است. همانطور بی حرکت ماند و به استوارت خیره شد و او نیز بدون توجه فکر می کرد حالت اسکارلت چیزی جر حیرت این خبر نیست.
« خانم پیتی گفت که قرار بود این خبر سال آینده اعلام بشه چون حال دوشیزه ملانی زیاد خوب نبوده؛ اما به دلیل این که همه جا صحبت از جنگه، اعضای دو خانواده فکر کردن بهتره ازدواج اونا هر چه زودتر انجام بشه. بنابراین خبرش هم فردا شب موقع شام اعلام میشه. حالا که این راز رو به تو گفتیم، تو هم اسکارلت باید قول بدی شام رو با ما بخوری. »
اسکارلت بی اراده گفت، « البته، قول می دم. »
« و تمام والس ها رو هم با ما می رقصی؟ »
« آره، همه والس ها رو. »
« چقدر تو خوبی اسکارلت، قول می دم همه پسرها دیوونه بشن.»
برنت گفت؛ « بذار بشن، از پسشون برمیاییم، ببین اسکارلت پیک نیک صبح رو هم باید با ما باشی. »
« چی؟ »
استوارت درخواست برنت را تکرار کرد.
« البته، قول می دم. »
پسرها با خوشحالی به هم نگاه کردند، اما اندکی حیرت هم درصورتشان دیده می شد. اگرچه آن ها خودشان را محبوب اسکارلت به حساب می آوردند ولی هرگز در گذشته به این آسانی چنین رضایتی از جانب او ندیده بودند. معمولاً اسکارلت آن ها را وادار به التماس و لابه می کرد و از دادن جواب آری یا نه طفره می رفت، وفتی آن ها اخم می کردند و عصبانی می شدند می خندید و در مقابل خشم آن ها خونسردی نشان می داد. و حالا او قول داده بود که تمام فردا را با آن ها بگذراند. اجازه داده بود در پیک نیک کنارش بنشینند و تمام والس ها (آن ها نمام رقص ها را والس می پنداشتند!) را با او برقصند و شام را با او صرف کنند. به نظر آن ها این چیزی بود که به اخراج از دانشگاه می ارزید.
با احساس رضایتی که از این موفقیت به آن ها دست داده بود، باز هم ماندند و درباره پیک نیک و مجلس رقص و اشلی ویلکز و کلانی هامیلتون حرف زدند، سخن یکدیگر با قطع می کردند، دربارۀ آن ها جوک می گفتند و می خندیدند و اشاره هایی مستقیم می کردند که اسکارلت آن ها را به شام دعوت کند. مدتی گذشته بود و آن ها تازه متوجه شدند که اسکارلت بسیار کم صحبت می کند. فضا تغییر کرده بود. اگرچه دوقلوها متوجه نبودند، ولی آن روشنایی زیبای غروب دیگر نبود. به نظر می رسید اسکارلت کمتر به حرف های آنان توجه می کند، اگرچه جوای های درستی به پرسش های ایشان می داد. دوقلوها مدتی دست به دست کردند، حس می کردند چیزی هست که درک نمی کنند، چیزی که آن ها را درمانده می کرد و آزار می داد و بالاخره از روی بی میلی و اکراه برخاستند و به ساعت هایشان نگاه کردند.
پاسخ
سپاس شده توسط: M@H@STI ، jasmine ، SarGol
#7
خورشید، آن سوی مزارع شخم زده فرو می نشست و بیشه های کنار رودخانه به شکل هایی سایه وار تبدیل می شدند. پرستوها در فضای جلوی خانه شیرجه می رفتند، جوجه ها و غازها و بوقلمون ها در حالی که به سر و کول هم می پریدند از مزارع باز می گشتند.
استوارت فریاد زد، « جیمز! » و به فاصله ای کوتاه، یک سیاه قد بلند، همسن خودشان، نفس زنان نزدیک شد و به سراغ اسب های بسته شده رفت . جیمز مستخدم مخصوص آن ها بود و مثل سگ ها همه جا اربابان خود را همراهی می کرد. از بچگی همبازی آن ها بود، هنگامی که دوقلوها ده ساله شدند او را به عنوان هدیه تولد به آن ها بخشیدند. با دیدن او سگ های تارلتون از روی خاک سرخ برخاستند و بی صبرانه به انتظار اربابان خود ماندند. پسرها به احترام خم شدند و با اسکارلت دست دادند و گفتند که فردا صبح زود در املاک ویلکز به انتظار او خواهند بود. آنگاه به سرعت از پله ها پایین رفتند و به طرف اسب ها یورش بردند و سوار شدند و چهارنعل، در حالی که جیمز به دنبالشان می دوید، در جاده سروها راندند و در همان حال سر به عقب گرداندند و برای اسکارلت دست تکان دادند.
وقتی از خم جاده خاکی که آن ها را از دید تارا پنهان می کرد گذشتند برنت افسار کشید و زیر یک درخت زغال اخته ایستاد و پیاده شد. استوارت هم توقف کرد، و پسر سیاهپوست هم چند قدم دورتر پشت سر آن ها قرار گرفت. اسب ها که دیگر فشار افسار را حس نمی کردند گردن ها را پایین آوردند و به خوردن علف های لطیف و تازه دمیدۀ بهاری مشغول شدند. سگ ها نیر آرام گرفتند و روی خاک سرخ دراز کشیدند و مشتاقانه به پرستوهایی خیره شدند که در هوایی که رو به تیرگی می رفت دسته جمعی پرواز می کردند. چهره گشاده برنت گرفته بود و کمی عصبی به نظر می رسید. گفت، « به نظر تو اون دلش نمی خواست که ما رو به شام دعوت کنه؟ »
استوارت پاسخ داد، « به نظرم می خواست. منتظر بودم که این کار رو بکنه، اما نکرد. فکر می کنی چرا این کار رو نکرد؟ »
« چیزی در این مورد ندارم بگم. اما فکر می کنم باید این کار رو می کرد. به علاوه، ما تازه امروز برگشتیم و مدت زیادی بود که اون ما رو ندیده بود، حرف های زیادی داشتیم که بزنیم. »
« به نظرم وقتی ما رو دید خوشحال شد. »
« من هم این طور فکر می کنم. »
« و بعد، نیم ساعت پیش ناگهان ساکت شد، مثل این که سردرد داشت. »
« من هم به این حالتش توجه کردم اما زیاد اهمیت ندادم. »
« فکر نمی کنی ما خسته اش کردیم. »
« نمی دونم. به نظر تو چیزی گفتیم که عصبانی شد؟ »
هر دو برای چند لحظه به فکر فرو رفتند.
« نمی دونم چی بگم. به علاوه، وقتی اسکارلت عصبانیه همه می فهمن. اون نمیتونه مث دخترای دیگه خودشو نگه داره. »
« آره، از این حالتش خیلی خوشم میاد. وقتی از چیزی عصبانیه اصلاً به نظر سرد و نفرت انگیز نمیاد، بلکه در مورد اون با آدم بحث می کنه. اما به هر حال حتماً ما کاری کردیم یا چیزی گفتیم که این طور سکوت کرد و مریض شد. میتونم قسم بخورم که وقتی ما رو دید خیلی خوشحال شد و خیال داشت ما رو به شام دعوت کنه. »
پاسخ
سپاس شده توسط: jasmine ، SarGol
#8
« فکر نمی کنی به خاطر اخراج ما از دانشگاه بود؟ »
« نه دیوونه، دیدی که تا بهش گفتیم خنده رو سر داد، به علاوه اسکارلت هم مث ما چندان به درس و کتاب علاقه ای نداره. »
برنت دوباره سوار شد و مستخدم سیاه را صدا زد.
« جیمز! »
« آقا؟ »
« شنیدی ما راجع به چی با دوشیزه اسکارلت حرف می زدیم؟ :
« نه آقا، آقای برنت چطور شده که فکر کردین من جاسوسی آدم های سفید رو می کنم؟ »
« جاسوسی، خدای من! شما کاکاسیاه ها خوب می دونین چه خبره، چرا، دروغگو. من با چشمان خودم دیدم که اطراف ایوان می پلکیدی و پشت بوته های یاس قایم شده بودی، حالا بگو ببینم ما چیزی گفتیم که باعث عصبانیت دوشیزه اسکارلت شده باشه – یا بهش برخورده باشه؟ »
در جواب این سوال، جیمز وانمود کرد که چیزی از مکالمات آن ها نشنیده است، با حرکتی ابروهایش را در هم کشید.
« نه آقا من اصلاً توجه نکردم که شما چی با هم می گفتین، نفهمیدم چی اونو عصبانی کرد. به نظرم اومد که از دیدن شما خیلی خوشحاله، نشون می داد که دلش برای شما تنگ شده، مث یه پرنده خوشحال بود، تا اون جایی که شما خبر ازدواج آقای اشلی و دوشیزه ملانی هامیلتون رو دادید. بعدش اون رفت تو خودش، مث پرنده ای که عقاب دیده باشه. »
دوقلوها به هم نگاه کردند و ناخودآگاه سر تکان دادند.
استوارت گفت، « جیمز راس می گه. ولی من نمی فهمم چرا. خدای من! اشلی برای او اهمیتی نداره، فقط یه دوستی ساده بین اوناس. اسکارلت که عاشق اون نیس، عاشق ماست. »
برنت سرش را به عنوان موافقت تکان داد.
گفت، « ولی فکر نمی کنی ناراحتیش اینه که اشلی از ازدواج خودش چیزی به او نگفته، اونا دوست های قدیمی اند، قبل از هر کس باید به اون می گفت. دخترها دلشون می خواد اولین کسی باشن که اینجور خبرها رو می شنون. »
« خُب، شاید. ولی اگه نامزدی اونا فردا اعلام نمی شد چی؟ اون وقت به صورت یک راز، یک چیز تعجب آور باقی می موند، و یک مرد حق داره نامزدی خودش رو پنهان کنه، حق نداره؟ ما هم خودمون اگه عمه دوشیزه ملی نمی گفت هیچ وقت نمی فهمیدیم. اما اسکارلت باید می دونست که اشلی تصمیم داره یه روزی با دوشیزه ملی ازدواج کنه. خود ما چند ساله می دونیم. ویلکزها و هامیلتون ها همیشه توی هم ازدواج کردن. هر کسی می دونست که این ازدواج یه وقتی پیش میاد، درست مث هانی ویلکز که می خواد با برادر دوشیره ملی،چارلز ازدواج کنه. »
« خُب، دیگه ولش کن. اما متاسفم که ما رو برای شام دعوت نکرد، به خدا اصلاً دلم نمی خواد برم خونه و به حرف های ماما درباره اخراج از دانشگاه گوش بدم. درست مث این که بار اوله. »
« شاید بوید تا حالا اونو آروم کرده باشه. میدونی که این بچه چه مهارتی در حرف زدن داره. همیشه می تونه ماما رو آروم کنه. »
پاسخ
سپاس شده توسط: M@H@STI ، jasmine ، SarGol
#9
« آره، میتونه، ولی طول می کشه. اینقدر باید راجع به چیزهای مختلف حرف بزنه و بالا و پایین کنه تا ماما بالاخره گیج بشه و موضوع رو فراموش کنه و به اون بگه که صداشو برای تمرین وکالت نگه داره. اما وقت کافی برای این کار نداشته. شرط می بندم ماما هنوز از این اسب تازه هیجان زده است، و حتماً یادش رفته که ما برگشتیم، وقتی یادش میاد که بوید رو سر میز شام ببینه. و قبل از این که شام تموم بشه عصبانی میشه و آتیش رو تند می کنه. و این تا ساعت 10 طول می کشه و بوید حتی فرصت پیدا نمی کنه که بگه بعد از صحبت رییس دانشگاه با من و تو دیگه موندن به صلاح ما نبود، بهمون توهین شده بود. و حدود ساعت 12 ماما به شدت از رییس دانشگاه عصبانی میشه و به بوید اعتراض می کنه که چرا اونو با تیر نزده. نه، قبل از ساعت 12 ما نمی تونیم بریم خونه. »
نگاهی تلخ میان دوقلوها رد و بدل شد. آن ها از اسب های وحشی نمی ترسیدند، بی جهت تیراندازی می کردند و آرامش مردم را به هم می زدند و همسایگان را به عذاب می آوردند اما از سرزنش ها و شلاق سواری مادر سرخ موی خود که بدون ملاحظه بر کفل آن ها فرود می آمد هراس داشتند.
برنت گفت، « خَب، بهتره بریم پیش خانوادۀ اشلی ویلکز. اشلی و دخترها خوشحال میشن به ما شام بدن. »
« نه، بهتره اونجا نریم، اونا حتماً به خاطر مهمونی فردا سرشون شلوغه، به علاوه __ »
برنت فوراً جواب داد، « اَه، فراموش کرده بودم، نه اونجا نمی ریم. »
اسب ها را هی کردند و مدتی در سکوت راندند، نقشی از آشفتگی بر گونه های قهوه ای رنگ استوارت شکل گرفت. تابستان گذشته استوارت با اطلاع دو خانواده و بقیه سکنه به ایندیا ویلکز اظهار عشق کرده بود. ساکنان بخش تصور می کردند که خونسردی و آرامش ذاتی ایندیا ویلکز بر او نیز تاثیر می گذارد و آرامش می کند. به هر صورت آن ها به شدت امیدوار بودند. استوارت ممکن بود جفت خود را یافته باشد، اما برنت اصلاً راضی به نظر نمی رسید. او از ایندیا خوشش می آمد ولی از سادگی و سردی او نیز خبر داشت، و به آسانی نمی توانست عاشق او شود و در عین حال دوستی و مصاحبت اسوارت را نیز حفظ کند. این اولین بار بود که علاقه دو برادر موجب اختلاف آن ها می شد و برنت از علاقه برادرش به دختری که به نظر او اصلاً قابل توجه نبود، متألم و دلگیر بود.
بالاخره، تابستان گذشته در یک جلسه سخنرانی سیاسی، در جنگل بلوط واقع در جونزبورو، آن دو ناگهان از وجود اسکارلت اوهارا باخبر شدند. سال ها پیش، هنگامی که همۀ آن ها بچه بودند او را می شناختند و با هم بازی می کردند، زیرا اسکارلت هم مثل آن ها سوار اسب می شد و از درخت ها بالا می رفت. اما حالا به نظر آن ها او خانم جوان بالغی بود و جذاب ترین دختر جهان به شمار می آمد.
پاسخ
سپاس شده توسط: M@H@STI ، jasmine ، SarGol
#10
اولین بار چشمان سبز و رقصان او توجه آن ها را جلب کرد و دیدند که وقتی می خندد گونه هایش چال می افتد، دیدند که چه دست و پای ظریفی دارد و کمرش چقدر باریک است. حرف ها و تفسیرهای زیرکانۀ آن ها باعث خنده های شادمانۀ او می شد و فکر می کردند او آن ها را جفت مناسبی می داند و همیشه خود را جلو می انداختند.
آن روز، به یاد ماندنی روزها در زندگی دوقلوها بود. از آن به بعد، هر وقت راجع به آن روز حرف می زدند، تعجب می کردند که چرا قبلاً متوجه جذابیت اسکارلت نشده بودند. آنان هرگز به یک جواب قانع کننده نرسیده بودند که چرا آن روز اسکارلت تصمیم گرفت به آن ها توجه کند. اسکارلت از روی غریزه نمی توانست تحمل کند که مردی عاشق زنی غیر از او شده است و موقعیت ایندیا ویلکز و استوارت در آن جلسۀ سخنرانی با طبع شکاری و غارتگر او توافق نداشت. نه تنها برای به دام کشیدن استوارت، بلکه برای افسون برنت نیز دلبری آغاز کرد و هر دو را تماماً در جذابیت خویش غرق نمود.
حالا هر دو عاشق او بودند، و ایندیا ویلکز و لتی مونرو از مزرعه لاوجوی که برنت تقریباً عاشق او بود در دورترین نقطه ذهن آن ها قرار گرفتند. اسکارلت باید یکی از آن دو را انتخاب می کرد، دوقلوها هیچ وقت این سوال را از خود نکرده بودند که بازنده چه خواهد کرد. می خواستند وقتی به پل رسیدند از آن عبور کنند. در حال حاضر آن ها از این که هر دو عاشق یک دختر بودند راضی به نظر می رسیدند، زیرا حسادتی میانشان نبود. این رابطه ای بود که همسایگان را خوشحال می کرد ولی مادرشان را از اسکارلت دلی خوشی نداشت، آزار می داد.
می گفت، « این کاملاً به نفع شماست که این دختره آب زیر کاه یکی از شماها رو انتخاب کنه، یا شاید هم هر دو تاتون رو بخواد، اون وقت باید از این جا کوچ کنین و برید به یوتا، البته اگه مورمون ها قبول کنن – که شک دارم ...
اونچه که منو ناراحت می کنه اینه که یکی از همین روزها به جون هم می افتین و به خاطر اون دخترۀ دوروی هرزه به هم حسادت می کنین و همدیگر رو با تیر می زنین. اما شاید این هم خودش فکر بدی نباشه. »
از آن روز سخنرانی، حضور ایندیا، استوارت را ناراحت می کرد. ایندیا نه تنها او را سرزنش و توبیخ نکرد بلکه نگاه و رفتار او نیز نشان نمی داد که از تغییر رفتار ناگهانی اش آگاه است. او چیزی بیش از یک خانم بود. ولی استوارت هنگامی که با او تنها بود خود را تقصیرکار و بیمار احساس می کرد. می دانست که ایندیا را عاشق خود کرده و می دانست که ایندیا هنوز هم او را دوست دارد و در ته دلش حسی داشت که به او می گفت چون یک نجیب زاده رفتار نکرده است. هنوز هم به شدت از او خوشش می آمد و به خاطر نژاد اصیلش و چیزهایی که از کتاب ها به او می آموخت و صفات برجسته ای که در خود داشت به او احترام می گذاشت. اما، لعنتی، در مقایسه با جذابیت درخشان و گوناگون اسکارلت، رنگ پریده، مغموم و بی شوق و ذوق می نمود. همیشه در کنار ایندیا، جایگاهش معین و مشخص بود، اما با اسکارلت کوچکترین تصوری از خود نداشت. همین کافی بود که یک مرد را به پریشانی و حواس پرتی دچار کند، ولی این هم برای خودش عالمی داشت.
« خُب، پس بیا برای شام بریم پیش کید کالورت. اسکارلت می گفت کاتلین از چالرزتون برگشته. شاید خبرهایی از قلعه سامتر داشته باشه که ما نشنیده باشیم. »
پاسخ
سپاس شده توسط: jasmine ، SarGol


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " اسکارلت " اثر: الکساندراریپلی (ادامه رمان بربادرفته) Shiva 95 1,542 1395/12/3، 09:23 عصر
آخرین ارسال: Shiva

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان