Wepage  | صفحه ماWepage  | صفحه ما


امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
ترين اغوش رمان دنيا امن

Thread Contributor: shady :)رمان امن ترين اغوش دنيا
#1
♨️  بنام خداوند عشق و دوستی ها ♨️

#رمان

❣امن ترین اغـــــوش دنیا❣

? قسمت اول



توی شرکت نشسته بودم ... داشتم با خودکار توی دستم  بازی میکردم ... 
در اتاق باز شد و ندا یکی از همکارام سرشو داخل اتاق کرد  ... لبخندی زد و گفت : اِه سوگند تو هنوز اینجایی ؟ دختر مثلا عروسی خواهرته... 
- اوووه کو تا اخر هفته امروز تازه سه شنبه است  ... فعلا که من جای سوگلم باید کار کنم ...
- کجاس رفته خرید ... ؟ 
- نه بابا همه ی خریداشونو کردن ... گفت : امروز نمیاد ... نمیدونم این چند روزه استرس داره چطوریه که یه جا بند نیست 
- خوب این طبیعیه ... استرس ازدواج اونم شب اول زفاف و اینکه  داره اونم با کی با رئیس شرکتش ازدواج میکنه
صداشو پاین آورد گفت : من موندم این سوگل شما چطور عاشق این رئیس اخم و شد ؟ همچین جذابم نیستا 
- سرمو تکون دادم گفتم : هر کی یه سلیقه داره ولی از حق نگذریم خیلی پر جذبه است من که خیلی ازش حساب می برم ...
- برعکس نامزد جان سوگل نامزد تو خیلی خوشکله هلو بپر تو گلو 
لبخندی زدم گفتم : قابل نداره 
ندا سری تکون داد گفت : تو دیگه کی هستی هر کی جای تو بود تا حالا توی هزار تا لونه موش قایمش کرده بود 
- شوهری که با ترس و لرز داشته باشیش بدرد نمی خوره ... مردی اگه عاشقت باشه جز تو چشمش کسی رو نمی بینه 
همین رئیس خودمون به نظر منو تو بد اخلاقه ولی لاو ترکوندناشو با سوگل دیدم 
ندا با ذوق گفت : جوون من 
- قیافش و! جمع کن بابا مرگ تو راس میگم ...
- درد مرگ عمه ات بچه پررو 
- ببخشید که عمه ندارم 
ندا تا خواست چیزی بگه که صدای محکم و جدی پارسا از پشت سرش بلند شد ... 
- خانوما جلسه تون تموم نشد ؟
فوری از جام بلند شدم سلام زیرلبی گفتم
اما مثل همیشه سلامم بی جواب موند 
زیر چشمی نگاهی به پارسا  نامزد خواهر دوقلوم انداختم ... 
یه مرد قدبلند چهارشونه قیافه ی اونطور اسطوره ی نداشت اما از تک تک حرکاتش معلوم می شد که یه مرد پر جذبه هست ... همین برخورداش ازش یه مرد جذاب برای دخترا ساخته بود و اون صدایی که موقعی که صحبت میکرد  بم و خشدار که حاصل از کشیدن سیگار بود و اون بوی گس  رودیگز ... همه ی اینا دست به دست هم داده بود ...و این مرد و جذاب و قابل احترام کنه  ... که منم جزوه کسایی بودم که ناخداگاه ازش حساب می بردم و  احترام میذاشتم بهش ...
 3 ماه می شد که نامزد خواهرم شده بود ولی هنوز برای من غریبه تر از هر غریبه ی بود 
دوباره با اون صدای خشدارش گفت : هنوز تشریف نبردین ؟ 
کیفم و برداشتم دستی به مقنعه ام کشیدم ... گفتم الان میرم 
جیک ندا هم در نمی اومد از کنارش رد شدم و دوباره اون بوی وحم انگیزه رودیگز پیچید توی دماغم ... ندا هم از دنبال من اومد ... از دید پارسا که دور شدیم ... هر دو نفس راحتی کشیدیم 
- سوگند اگه قیافه هاتون انقدر شبیهه هم نبود باورم نمی شد که با اون سوگل اتیش پاره خواهر باشی اونم از نوع دوقلویش....
شونه ی بالا انداختم گفتم : درست من و سوگل از لحاظ قیافه یه سیبی هستیم که انگار از وسط نصف کردی اما اخلاقامون نه ... من بخاطر بیماره ی که دارم کم تر تو فعالیتها شرکت میکنم اما سوگل از همون بچگی بیشتر تو چشمه بقیه بود و شیرین زبانیشم باعث می شد تا همه دوسش داشته باشن ... 
- خیلی جالبه اخه ... البته همه که مثل هم نمیشن ... تو نگاهت خیلی معصومه 
فقط لبخندی زدم ... 
 ندا هم دیگه چیزی نگفت  .... با هم سوار مترو شدیم .... اواخر پاییز بود و هوا کمی سرد ... 
تجریش پیاده شدم ... نگاهی به کوچه ی بچگی هام انداختم ... از وقتی چشمام و باز کردم توی همین کوچه بزرگ شدم   خونه ی ما ته کوچه  قرار داشت  .... یه خونه باغ بزرگ که اقاجونم ،عمو منصور و بابا محمد همه با هم زندگی میکردیم ... اقاجون خونه رو خراب کرد و یه سه واحده ی بزرگ ساخت ... اما حیاط خونه همون حیاط بچگی هامون بود ... همون درخت گردوی بزرگ ته حیاط که یه تاب داشت ، من و سوگل و سوسن دختر عموم همیشه سرش دعوا داشتیم ... و همیشه سهراب و سپهر ما رو از هم جدا میکردن ساسان از همه ی ما کوچیک تر بود و حالا سربازی رفته بود .... 
چه روزایی بود چقد خوش میگذروندیم  ... همه بزرگ شدیم ،حالا هر کدوممون برای خودم کسی شده بودیم 
بعد از فارق تحصیلی من و سوگل که رشته هر دومون مدیریت بازرگانی بود توی شرکت پارسا که مشغول به کار شدیم ،حالا یک سالی میشه که توی شرکت حامی پارسا نامزد سوگل مشغول به کاریم 
بعد از 9 ماه حامی از سوگل خواستگاری کرد ... باورم نمی شد همیشه فکر میکردم ... سوگل سهراب و دوست داره با اینکه خودم احساسی نسبت به پسر عمویی که باهاش بزرگ شدیم داشتم . اما میدونستم سهراب سوگل سرو زبون دارو ول نمیکنه بیاد منی که قلبم مریض بود و بگیره .... 

ادامه دارد....
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#2
#رمان

❣امن ترین اغوش دنـــیا❣

? قــسمت دوم



 از لحاظ تیپ ظاهری بین من و سوگل خیلی فرق بود 
اما نمیدونم چی شد که سوگل به حامی جواب بله داد و چند وقت بعدش سهراب اومد خواستگاری من ....
 باورم نمی شد سهراب از من خواستگاری کرده باشه 
حالا دو ماه می شد که با هم نامزد کرده بودیم و قرار بود بعد از عروسی سوگل ما بریم سر خونه زندگیمون ... 
آقاجون یه غرفه فرش دستباف توی بازار فرش فروشا داشت و بابام و عمو هم کار اقاجون و دنبال کردن ... ولی سهراب مهندسی برق خوند ، و داداش سپهرمم مهندسی عمران خوند ...ساسانم که فعلا سرباز بود و قید درس و زده بود. 
نمیدونم چقدر توی فکر و خیال غرق بودم که رسیدم ته کوچه ... کلیدمو از توی کیفم در آوردم و در و باز کردم ... 
حیاط توی سکوت فرو رفته بود .... 
از حیاط خزان زده رد شدم ... در آپارتمان خودمونو باز کردم ... مامان توی آشپزخونه بود ... ما هر هفته 
 جمعه شبا یا  خونه ی عمو منصور بودیم یا خونه ما یا خونه آقاجونم... کلا خانواده ی خون گرمی بودیم .... فقط اقاجون خیلی مستبد بود و اگر روی لج می افتاد هیچ کاریش نمی تونستی بکنی ... 
مامان با صدای بلند گفت : سلام خوشکل مامان کجایی؟ حواست نیست ... ؟
مقنعه مو در اوردم گفتم : ببخشید داشتم به این مدت و گذشته ها فکر میکردم ... سوگل کجاست 
نمیدونم والا از صبح که رفته هنوز نیومده زنگ زدم میگه می خوام اخرین روزای مجردیمو خوش باشم طفلی حامی هم زنگ زده بود گفت سوگل جوابشو نمیده 
- چه میدونم والا این دخترت این چند روزه خیلی مشکوک میزنه 
- واه مادر چی مشکوکی 
- نمیدونم مامان انگار نگرانه ... امروز صبح هم من و کلی تف مالی کرد که خیلی دوست دارم از این چرتا 
- سوگند یعنی چی چرتا دوست داره مثلا خواهرین...
- اون دختر موزیت تا کاریش گیره من  نباشه من و دوست نداره حالا ببین کی گفتم  ...

ادامه دارد...
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#3
#رمـــان" امن ترین اغوش دنیا"?

 ?قـــسمت ســوم


مامان سری تکون داد گفت : برو لباساتو عوض کن ، کلی کار سرمون ریخته ...
رفتم سمت اتاقم ... خونه ی ما طبقه ی دوم بود و عمو منصور سوم ، اقاجون مامانجون بخاطر کهولت سن طبقه ی هم کف بودن 
خونه ی ما خیلی بزرگ نبود ... یه زمین 600 متری که 300 متر زیربنا بود و بقیه حیاط .. از در حیاط تا ورودی ساختمون درخت و گل و گیاه بود ... بیشتر درخت میوه بود از درخت گردو بگیر تا سیب و گیلاس ... بزرگترین و کهن سال ترین درختمون درخت گردو بود که ما یه طناب بهش وصل کرده بودیم و تاب بازی مون شده بود  ... اقاجون یه گوشه ی حیاط و یه تخت چوبی بزرگ گذاشته بود و یه آب نمای خیلی کوچیک هم کنارش بود که تابستونا وقتی آقاجون از بازار برمیگشت هندونه خربزه ها رو اونجا میذاشت... 
هر طبقه چهار اتاق خواب داشت و دو سرویس بهداشتی ... اتاق من و سوگل یکی بود ... وارد اتاق شدم نگاه کلی به اتاقمون انداختم ... دوتا تخت دخترونه دو طرف اتاق قرار داشت و یه آیینه کمد که لوازم آرایشمون روش بود گوشه ی اتاق قرار داشت و یه پنجره ی قدی بزرگ رو به حیاط باز می شد ..حالا با یه پرده ی حریره بنفش کم حال پوشنده شده بود ... در حین سادگی قشنگ بود 
رفتم از توی کمد دیواری یه دست لباس تو خونه ی برداشتم ... بعد از تعویض لباسام رفتم پیش مامان ... مامان مثل همیشه هول دور خودش می چرخید 
گوشیم و در آوردم از صبح از سهراب خبر نداشتم ، شمارش و گرفتم اما در دسترس نبود ... لابد جایی هست که آنتن نمیده ... 
هوا داشت تاریک می شد اما از سوگل خبری نبود ... امکان نداشت توی شبهای مهم زندگیش خونه نباشه ... 
آقاجون همیشه زودتر از بابا و عمو خونه می اومد ...
- مامان من یه دیقه میرم خونه اقاجون اینا 
- باشه برو 
از خونه خودمون بیرون اومدم ... چند پله رفتم پایین پشت در آقاجون اینا ایستادم .. زنگ درشونو زدم 
چند مین بعد مامانجونم با اون چهره ی نورانیش در و باز کرد با دیدنم لبخندی زد ... پریدم از لپ تپلش یه ماچ گنده کردم ... " من بیشتر عمرم کنار اینا بودم وقتایی که مامان فقط به سوگل میرسید و دانشگاه میرفت مامانجون من و با دل و جون بزرگ کرد از وقتی خونه هامون طبقه ی شد رفتم خونه خودمون " 
با مامانی وارد خونه شدم ... اقاجون مثل همیشه جای مخصوص خودش که یه تشکچه و یه بالشت بزرگ ترمه کاری شده بود ... نشسته بود و تسبیح شاه مقصودش توی دستش بود ... 
رفتم جلو دستش و بوسیدم 
پدر جون با آقای پارسا پدر حامی دوستای قدیمی بودن ... بخاطر همین ما رو راحت گذاشت بریم سر کار وگرنه با تعصبی که اقاجون داشت سخت می شد جایی رو بپسنده... 
کنار مامانجون و اقاجون نشسته بودم و چایی می خوردم که در زدن مامانجون می خواست بلند بشه که نذاشتم رفتم در و باز کردم با چهره ی خندون سوسن رو به رو شدم ... 
- اِه تواَم اینجایی ؟ 
- پس چی مگه میشه یه روز اینجا نیام 
- میدونم چقد چاپلوسی 
- کی ؟ من ؟ تو و سوگل بیشتر چاپلوسین... 
سوسن با اقاجون و مامانجون سلام کرد نشست کنارم گفت : 
- وای سوگند خوب شد یادم افتاد، سوگل ازصبح نیست ...  این دختر کجا رفته ؟ 
- منم نمیدونم ... راستی سهراب کجاست ؟ 
- سوسن بعد از کمی مکث گفت : یه چیز بگم ناراحت نشی فقط حدسه 
- بگو چی شده نترسون من و ... 
- من میگم این دوتا هر جا هستن با همن 
- یعنی چی ؟ 
- ببین سوگند تو خیلی ساده ی ... ناراحت نشو اما چطور یهو علاقه سهراب نسبت به سوگل عوض شد و اومد خواستگاری تو و از اونورم سوگل به حامی جواب بله داد ... اینجا یه چیز میلنگه 
داشتم به حرفای سوسن فکر میکردم یه استرس بدی افتاد تو جوونم ... همون لحظه گوشیم زنگ خورد ... خوشحال از اینکه سهراب نگاهی به گوشی کردم اما با دیدن اسم سوگل ... زود دکمه اتصال و زدم ... حالا حواس اقاجون مامانجونم به من بود ... صدای سوگل پیچید توی گوشی ... الو سوگند صدامو داری-؟
 سلام سوگل کجایی شب شده .. ؟
- سوگند ببخش نمی خواستم اینطوری بشه ...
- چی میگی سوگل؟ چی شده ؟...?

ادامه دارد....
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#4
? رمان " امن ترین آغوش دنیا " ?

?قـــسمت چهارم

- با صدای که بغض داشت گفت : من خواهر بدی هستم ... اما نمی تونستم قبول کنم سهراب جز با من با کسی باشه من سهراب و دوست دارم 
وقتی این حرف و زد احساس کردم یه پارچ آب سرد روی سرم خالی کردن طپش قلب گرفتم .... سوسن وقتی دید تغییر رنگ دادم ... گوشی رو از دستم کشید اما صدای سوگل توی سرم می چرخید ... من دوستش دارم ... 
مامانجون با هول اومد کنارم سوگند قرصات قرصات کجاس؟ ... قلبم داشت باز بازی در می اورد ... سوسن رفت تا قرصامو بیاره ... توی لحظه ی! خونه اقاجون اینا پرشد... مامان بابا عمو زن همو سپهر و زنش ... 
وقتی حالم بهتر شد فهمیدم چی شده اما اگه سهراب من و دوست نداشت پس چرا اومد خواستگاریم ؟ چرا سوگل به حامی جواب بله داد؟ ... وای حامی ...کارتای پخش شده ی عروسیشون.. آبروی آقاجون بابا عمو ...

شک زده فقط داشتم به خانواده ی نگاه میکردم که تا چند دقیقه دیگه ... پی می برن که عروس خانوم چند شب قبل عروسیش با نامزد خواهرش فرار کردن ... 
اقاجون با همون صدای محکمش گفت : سوگند چی شده چرا ماتت برده 
" وای خدا چی میگفتم ... "
با صدای لرزونی گفتم : سوگل و سهراب با هم رفتن ... 
سپهر عصبی غرید : یعنی چی با هم رفتن ؟ 
آقاجون تسبیحش و توی دستش مشت کرد گفت : آخر کار خودشون و کردن 
"یعنی چی آقاجون چی میگه ؟... "
بابا گفت : آقاجون معنی این حرفتون چیه ؟ یعنی چی ؟ 
اقاجون گفت : حرف زیاده فعلا وقتش نیست ... فقط اینه که چطور تو روی حامد نگاه کنم بگم نوه ام دو روز قبل عروسیش با پسر عموش فرار کرده 
مامانجون زد تو صورتش و گفت : چی میگی مرد ...
سهراب که سوگند و دوست داره الان نامزدن... !
مامان با گریه گفت : آقاجون تو رو خدا بگین چی شده چرا سوگل باید با سهراب فرار کنه ... مگه ما به زور شوهر دادیمش ؟
بابا عصبی گفت : من باید این دختر و پیدا کنم ... مگه ابروی ما الکیه که بعد این همه سال بخاطر یه ندونم کاری این دوتا از بین بره 
عمو گفت : سهراب خودش سوگند و خواست اگه می گفت سوگل ما قبول میکردیم .
 الان فرار این دوتا چی معنی میده ... ؟!
آقاجون بعد از سکوت طولانی گفت : من میدونستم سهراب سوگل و دوست داره .. اما زمانی که سوگل رفت شرکت پسر حامد و حامد اومد گفت : حامی سوگل و می خواد من بهش گفتم باید خود نوه ام تصمیم بگیره ... مطمئن بودم سوگل قبول نمیکنه اما نمیدونم چی شد وقتی اونا خواستگاری اومدن سوگل قبول کرد ... دیدم سهراب شکست ولی گذاشتم خودش خودشو پیدا کنه همتون دیدین بعد از یک ماه از نامزدی سوگل و حامی سهراب خواستگاری سوگند رفت منم فکر کردم اشتباه فکر میکردم و سوگل به سهراب علاقه ی نداره ... تا اینکه دیشب اومدن پیشم و گفتن که همو دوست دارن انگار از همون اول همو دوست  داشتن ...
اما انگار وسطشون مشکلی پیش اومده بوده ، و از روی لج و لجبازی این کار و کردن ... 
من گفتم : دیر فهمیدن مگه مردم مضحکه ی شماس... اما انگار اونا به حرفشون عمل کردن و فرار کردن ... 
باورم نمی شد که این مدت من بازیچه ی خواهر و پسر عموم شدم ... بازی با احساس چه بد بازی رو با منی که قلبم این همه هیجان و نمی تونست تحمل کنه شروع کرده بودن ... 
سوسن می خواست ارومم کنه اما تا حالا کیو دیدین که بازیچه بشه و ساده رد بشه از این اتفاق ... 
با صدای زنگ در همه نگاهی بهم انداختن سپهر گفت : حامیه چیکار کنم ؟ 
اقاجون گفت : در و باز کن 
بابا - اما اقا
اقاجون با تحکم گفت : باید بدونه چی شده حق داره زنشه ...
نگاهی به چهره ی خونسرد اقاجون انداختم ... میدونستم این مرد محکم و صبور از درون نابود شده...
 با کاری که  سهراب و سوگل کردن... 
وقتی در خونه باز شد و بوی سیگار و رودیگز حامی زودتر از خودش اظهار حضور کرد ...
 نمیدونم چرا ترسیدم ...
وقتی با اون قد بلند که توی لباسای تمام مشکی وحم انگیزتر شده بود وسط سالن ایستاد و با صدای خشداری گفت : سوگل کجاست که شماره من و جواب نمیده ؟ 
همه سکوت کرده بودیم ...

ادامه دارد....
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#5
? رمان " امن ترین آغوش دنیا " ?

?قــسمت پنجم

اقاجون گفت : با من بیا جوون کارت دارم ... 
حامی همراه اقاجون به اتاق اقاجون رفتن ... بابا و عمو از استرس راه میرفتن سپهرو کارد میزدی خونش در نمی اومد حال بقیه گفتن نداشت بس که حالمون بد بود .... 
با دادی که حامی زد قلبم ایستاد ... هیچ کس حق داد زدن در برابر اقاجون من نداشت ...
 اما حامی این کار و کرد ... 
- یعنی چی که رفته ... کجا رفته چرا باید بی خبر بره ... 
نمیدونم اقاجون چی گفت که
 حامی مثل اتشفشانی فریاد زد و گفت : می خواین ابروی من و ببرین... که همه به ریشم بخندن بگن  حامی پارسا پسر ارشد حامد پارسا نتونست زنشو نگهداره و دو روز قبل عروسیش با معشوقه اش فرار کرد اره ؟؟... هیچ احدو ناسی تا حالا حامی رو دور نزده چه برسه به سوگل ...
 من جمعه شب جشنه عروسیمه و باید برگزار بشه وگرنه روی تمام این سالها خط میکشم روزگارتونو سیاه میکنم ... برام فرقی نداره کی می خواد کنارم باشه حتی اگه اون بدل سوگل ، سوگند باشه ولی عروسی من باید برگزار بشه ... 
وقتی گفت : بدل سوگل سوگند قالب توحی کردم ... چطور می تونه این حرفو بزنه ... چقدر من براشون بی ارزشم اون از سهراب و سوگل اینم از این ...
حامی عصبی از خونه زد بیرون ... اقاجون همین که از اتاق بیرون اومد دستش روی قلبش بود ... اگه عمو نگرفته بودش پخش زمین شده بود ... صورتش قرمز شده بود و نفساش به شماره افتاد ... همه ترسیده بودیم ... سپهر ماشین و روشن کرد و رفتن بیمارستان ...ما هر چی اسرار کردیم مارو نبردن بیمارستان 
 من و سوسن و هانیه همسر سپهر خونه بودیم ... 
گوشه ی سالن کز کرده بودم ... سرمو روی پاهای که بغل کرده نشسته بودم گذاشتم ... چطور یک روزه همه ی آرزوهام نقش بر اب شد و خونه ی رویاهام خراب .... چرا سهراب و سوگل این کار و با من کردن چرا اخه ...

ادامه دارد...
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#6
? رمان " امن ترین آغوش دنیا " ?

?قــسمت ششم

گناه من چی بود ... جز عاشقی ... 
 چقدر دلم
خندیدن کنار تو را میخواهد
چقدر دلم
نفس کشیدن در هوای تو را میخواهد
چقدر دلم
زیاده خواه شده...

هانیه اومد کنارم نشست ... 
گفت : سوگند میدونم سخته که از عزیزانت نارو بخوری ، میدونم من االان هر چقدر حرف بزنم و دلداریت بدم بازم جای تو نیستم تا درکت کنم ... اما اینطوری فقط حال خودت بد میشه ، مگه دکترت نگفت استرس و ناراحتی قدغن ..
سرمو از روی پاهام برداشتم ، با چشمای اشکی نگاهمو به نگاه هانیه دوختم 
با بغض و درد گفتم : فقط می خوام بدونم چرا با من اینکارو کردن ... اونا که میدونستن مریضم اگه تا چند ماه دیگه پیوند قلب نشم میمیرم 
هانیه من و کشید توی بغلش با صدای که از بغض لرزون شده بود گفت : الهی هانیه پیش مرگت بشه این حرفو نزن تو خوب میشی ... من میدونم اونا کار اشتباهی کردن بخصوص سهراب نباید با احساسات تو بازی میکرد ... اما الان شده تو باید قوی باشی عزیزه دلم 
- نمی تونم هانیه وقتی فکر میکنم این دوماهه نامزدیمون سهراب منو سوگل میده حالم بد میشه ... 
هانیه پشت کمرمو نوازش کرد ... سوسن برام شربت اورد ... آیا می تونستم با این وضعیت کنار بیام ؟ 
بابا و بقیه برگشتن خونه فقط عمو پیش اقاجون موند .. حال اقاجون فعلا  خوب بود ... فشارش بالا رفته بود و دکتر گفته بود اگه دیرتر آورده بودین احتمال سکته داشته  باید خیلی مواظب می بودیم تا خدای نکرده سکته نکنه ... قرار شد فردا صبح مرخصش کنن ... 
روی تختم دراز کشیده بودم اما نگاهم به تخت کنارم بود که حالا خالی بود .. دیگه سوگلی نبود ... از یاداوری اینکه سوگل و سهراب الان کنار هم هستن ... قلبم فشرده شد و چیزی توی دلم تکون خورد قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید ... 
صفحه ی گوشیمو باز کردم 
عکس دسته جمعی مون روی صفحه گوشیم بود رفتم توی آهنگام و آهنگی از  علی عبدالمالکی پلی کردم ... 

خوشبه حالت که من و یادت نیست 
خوش به حالت که فراموشت شد 
خوش به حالت که از این تاریکی 
یه ستاره سهم آغوشت شد 
خوش به حالت که دلت آرومه 
خوش به حالت که پریشون نیستی 
خوش به حالت که من و یادت نیست 
خوش به حالت که پشیمون نیستی 
خوش به حالتون با هم خوشحالین 
خوش به حالتون باهم خوشبختین 
هرجایی که من تنهایی رفتم 
خوش به حالتون دوتایی رفتین 
خوش به حالتون با هم خوشحالین 

دیگه نتونستم ادامه بدم و زدم زیره گریه بخاطر اینکه صدام بیرون نره سرمو توی بالشتم خفه کردم ..
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#7
? رمان " امن ترین آغوش دنیا " ?

?قســـمت هفتم

 .. درد حقارت درد پس زده شدن بیشتر از  
درد رفتن و ترک کردن سهراب بود ... صدای عبدالمالکی توی اتاق پیچیده بود و حال بدمو بدتر میکرد 
نمیدونم در میان اشکام کی خوابم برد  
صبح با نوازش های دستی بیدار شدم  
وقتی چشم باز کردم با نگاه مهربون بابا رو به رو شدم ... لبخندی زدم اما با یاداوردی دیروز و دیشب دوباره دلم گرفت ... بابا انگار از نگاهم  
فهمید سِر درونم و ... خم شد و پیشونیم رو گرم بوسید گفت : سوگند بابا قویه مگه نه ؟  
پاشو دخترم کلی کار داریم باید برم اقاجون و بیارم .. پاشو عزیزه دل بابا 
حرفی نزدم ... اگه صدام در می اومد اون وقت اشکام پیش میگرفتن .. دلم نمی خواست حال بابا رو از اینی که هست بدتر کنم ..  
از جام بلند شدم رفتم سرویس بهداشتی که کنار اتاق قرار داشت ... نگاهم و به آیینه دوختم ... انگار سوگل توی ایینه بود و داشت نگاهم میکرد  
... یه مشت اب پاشیدم روی آئینه ... دیگه صورتمو توی ایینه نگاه نکردم ... دست و صورتمک شستم رفتم بیرون ... همه دور میزه صبحانه جمعبودن سپهر و هانیه مامان بابا و من ... هیچ کدومی حرف نمیزدیم مثل روتین فقط به کارا میرسیدیم... بابا و سپهر رفتن دنبال اقاجون مام رفتیم  
خونه مامانجون ... مامانجون عاشق آقاجون بود اما این زن خیلی صبور بود ... زن عمو و سوسنم اونجا بودن ... زن عمو با دیدنم گفت : شرمنده  
ات شدیم سوگند  
- این حرفو نزن زن عمو شما هیچ تقصیری ندارین ...  
بالخره اقاجون اومد ... اسپند دود کردیم مامانجون براش سوپ بار گذاشته بود  
همه دور هم بودیم اما این دور همی کجا و اون دورهمیای که داشتیم کجا  
اقاجون به عمو گفت : به حامی و پدرش زنگ بزنن بیاین ...  
وقتی صدای زنگ بلند شد استرس گرفتم 
اول آقای پارسا و حاج خانوم با اون قیافه ی مهربونش و پشت بند اینا حامی با همون قیافه ی سرد و خشنش وارد شد و از بوی رودیگز دوباره  
دل من زیر و رو شد ...  
بعد از احوال پرسیا همه نشستیم ....  
آقاجون بعد از کمی مکث گفت : حامد جان حتما حامی گفته چی شده من واقعا نمیدونم چطور این آبرو ریزی رو جبران کنم ...  
آقای پارسا لبخند مهربونی زد گفت : حاال که شده محمود جان کاریش نمیشه کرد  
حامی عصبی گفت : اما پدر یعنی چی مگه من مسخره دیگرانم که یه روز قبول کنه یه روز بی خبر پاشه بره ... من کارت پخش کردم  
پارسا - حاال شده چیکار میشه کرد  
حامی نگاهی به من انداخت گفت : ما که فقط یه نامزدی خودمونی داشتیم و سوگل و سوگندم که دوقلو هستن کسی چه می فهمه ... اینطوری  
عروسی هم بهم نمی خوره  
آقاجون گفت : اما پسرم  
حامی - آبروم برای من خیلی مهمه خیلی اصال من با خود سوگند صحبت میکنم  
همه نگاهی به من انداختن ... ای بابا من چه صحبتی با تو دارم " 
حامی بلند شد گفت : دنبالم بیا  
متعجب به بقیه نگاه کردم . میدونستم حامی برای خانواده ی من و خودش چقدر قابل احترامه...  
مجبوری از جام بلند شدم .. دستی به لباسم کشیدم دنبال حامی رفتم  
توی حیاط کنار تک درخت بید مجنون ایستاده بود ... رفتم رو به روش ایستادم سرمو بلند کردم تا چهره شو درست ببینم یهو سرشو روی  
صورتم خم کرد روی صورتم .... 
با ترس داشتم به حامی که با خشم و نفرت داشت نگاهم میکرد ... نگاه میکردم  
وقتی سرش اومد جلو و دوباره اون بوی گس رودیگز پیچید توی مشام دلم زیرو رو شد از ترس ... ترس از این مرد  
با صدای خشداری گفت : تو باید تقاص پس بدی تقاص کار خواهرتو ... تو فردا شب باید عروس بشی فهمیدی عروس خونه ی من ... هرم  
نفس هاش با بوی سیگارو بوی رودیگز یکی شده بود ...و چنگ میزد به دلم .... 
" سوگل چطور تونستی فرار کنی ...." 
با صدای که ترسم رو اشکار میکرد گفتم : اگه قبول نکنم چی ... چرا باید تقاص کاربقیه رو من بدم ؟  
حامی پوزخندی زد گفت : ادامه بده  
" بی ادب مسخره میکنه " 
یهو دوباره سرش اومد جلو که سرمو عقب کشیدم  
انگشت اشاره شو طرفم گرفت گفت : تو که دوست نداری آبروی اقاجون بازاریت توی محله و بازار فرش فروشا بره هااا یا عمو و بابای خودت  
دلت می خواد ... اگه قبول نکنی من آبروی همتونو می برم میدونی که می تونم کاری میکنم که هیچ کدومتون نتونید سرتون رو تومحل باال بگیرید  
... همین حاال جواب میدی قبول میکنی زن من بشی و خانواده ات در امان باشن یا نه من برم همه جا جار بزنم که اهای ایهاالناس..ِ. نامزد من با

ادامه دارد....
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#8
?قـــسمت هشــتم

پسر عموی گرامیش رو هم ریختن و فرار کردن و یک میلیارد منم برده ... اینطوری دیگه هیچ وقت آبروتون بر نمیگرده اما خوب من آدمه خوبیم  
یه فرصت به خواهر خائنت و خانواده ات میدم باید سپاس گذار باشین  
" یه ادم چقدر می تونه نفرت انگیز باشه  
دست به سینه شد گفت : یاال جواب بده قبول میکنی  
" خدایا قبول نکنم چی بشه .. قبول کنم چی ... بهتره قبول کنم آبروی خانواده ام از منه مریض مهم تره " 
- باشه قبول میکنم  
پوزخندی زد گفت میدونستم قبول میکنی ... و جلوتر از من رفت سمت ورودی خونه آقاجون اینا ...  
وقتی آقاجون و بقیه فهمیدن که قبول کردم تعجب کردن ... آقاجون گفت : اگه راضی نباشم هر کاری میکنه که این وصلت نشه حتی به قیمت  
آبروش ... اما من یه کالم گفتم : من که می خوام ازدواج کنم مهم نیست اون شخص یه زمانی عاشق خواهرم بوده ...  
همه چیز به سرعت پیش رفت ... مثل یه کابوس .. از سوگل و سهراب خبری نداشتیم ... قرار بود من نقش خواهرمو بازی کنم بشم سوگل و  
سوگندی که با عشقش به یه سفره مهم کاری رفته و دلش نیومده نامزد عزیزش تنها بره  
" ههه چه نمایش نامه ی ناعادالنه و مسخره ای ... نگاهی به عروسی که توی ایینه بود کردم عروسی که نقش خواهرشو قرار بود برای یه ملت  
بازی کنه " حتی لباس عروسشم انتخاب خودش نبود ... هیچ کدوم نه شوهر نه جهیزیه و نه انتخاب لباس ... بغض بدی توی گلوم گیر کرده بود  
... وقتی با صدای آرایشگر که گفت : آقای دوماد اومدن شنلم و روی سرم کشیدم ... قلبم از ترس و هیجان بی تابی میکرد ... امشب چی میشه  
خدایا .... 
اون عطر گس لعنتی زودتر از خود حامی اظهار وجود کرد ... از زیر شنلم نگاهی به قامت بلند و استوارش انداختم ... کت و شلوار مشکی با  
بهترین برند به تن داشت با بلوز سفید و کروات فرانسوی ...  
تنها بدون هیچ عکاس و فیلم برداری  
با قدمهای محکم به سمتم اومد و دست گل رز قرمزی که دستش بود تقریبا پرت کرد بغلم ... 
" متنفرم از رنگ قرمزت ای رزهایی که مسداق عاشقان هستین ... عشق چه واژه ی غریبی شدی برام حتی از زیر شنلمم نگاه متعجب آرایشگر و زیر دستاشو می تونستم حدس بزنم  
عروسی تنها و دومادی بدون ساق دوش براشون جای تعجب داشت ...  
بدون هیچ حرفی همراه حامی از پله ها پایین رفتم ... اون جلو رفت و من دامن پف لباسمو باال گرفتم و از دنبالش روان بودم کنار ماشین مشکی  
گل زده اش ایستادم بدون اینکه در جلو رو باز کنه رفت پشت رُل نشست ... برام سخت بود که هم شنل و نگهدارم هم گل و هم درو باز کنم به  
سختی در ماشین و باز کردم .. نشستم  
حامی صورتمو هنوز ندیده بود ...  
صبح با آقاجون و بابای حامی پیش یکی از دفتر ازدواج های آشناشون رفته بودیم برای عقد ... 
و حاال محرم بودیم ... نگاهی به حلقه ی توی دستم انداختم پوزخندی گوشه ی لبم نشست... این االن باید دست سوگل بود نه دست من ... 
خنده دار بود این ازدواج اجباری ولی اختیاری ...  
بدون کوچیک ترین حرفی به تاالر بزرگی که برای جشن رزرف شده بود رسیدیم قسمت آقایون از خانم ها جدا بود ..ِ. وقتی وارد سالن بزرگ و 
مجلل قسمت زنانه شدیم ... خاله اسپند دود کرد ... مامان با بغض آشکاری شنلم و برداشت سوسن با چشمای اشکی کل کشید .... مامانجون من  
و تو آغوش گرمش فشرد و با صدای لرزونی کنار گوشم زمزمه کرد تو می تونی دخترم ... با این قسمت بجنگ و خوشبخت شو ...  
زن عمو بوسه ی گرمی رو پیشونیم نشوند و در سکوتی که باال تر از هر حرفی بود فقط نگاهی بهم انداخت ...  
از بین جمعیت و فامیلهای حامی آرام و خرامان تا حجله گاه عروس داماد رفتیم خواهر حامی که تازه ازدواج کرده بود اومد طرفمون گونه ی حامی  
رو بوسید وقتی به من رسید با اجبار صورتمو رو هوا بوسید آروم طوری که فقط خودمون بشنویم گفت : شماها لیاقت خوشبختی رو ندارین توام 
لنگی اون خواهرتی ...  
چی می تونستم بگم در برابر کسانی که خشک و تر رو با هم میسوزندن جز سکوت ..." حامی دوخواهر و دو برادر بودن .. ترانه و ترمه ... ترانه  
دختر خوبی بود و بچه اخر ... حسام بچه ی دوم بود و بعد اون ترمه بود " 
نگاهی به اون لباس دکلته ی که تمام دارو ندارم پیدا بود انداختم اووف چطور ...

ادامه دارد....
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#9
? رمان " امن ترین آغوش دنیا " ?

?قـــسمت نهم

جلوی این بشر با این لباس نشسته بودم از این وضعیتی که داشتم خجالت می کشیدم ...  
اما چاره چیه .. از اول تا اخر جشن هیچ چیز نفهمیدم ... جز استرس که تمام وجودمو گرفته بود باالخره این عروسی کذایی به پایان رسید بعد از 
عروس کشون که نه برای من و نه برای حامی لطفی نداشت کنار خونه ی ویالیی حامی فامیالی نزدیکمون ماشیناشون و پشت هم پارک کردن  
 ... 
تک تکه جاهای این خونه رو بلد بودم ... جهیزیه ای که با سوگل چیدیم ...  
بعد از خداحافظی با خانواده هامون ... حامی ماشین و تو حیاط پارک کرد ...  
وارد سالن شدیم بالتکلیف وسط سالن ایستادم .... 
حامی کت شو در آورد پرت کرد روی مبل ... دست برد و کرواتشو باز کرد ... با هر دکمه ی که باز میکرد استرس من بیشتر می شد ... نگاهش به  
منی که مثل مجسمه وسط سالن ایستاده بودم افتاد ... پوزخندی زد و گفت : میدونی وقتی تو رو می بینم یاد خواهر خائنت می افتم ...  
فقط توی سکوت بهش نگاه میکردم  
شمرده و محکم قدم به قدم بهم نزدیک شد ... حاال تو یک وجبی من ایستاده بود ... با صدای که بم تر و خشدار تر شده بود بی مقدمه گفت : بد  
نیستی .. بعد دستشو نرم از گردن تا بازوم کشید .. سرانگشتای سردش با بدن برهنه ام که برخورد کرد دلم زیرو رو شد ... ناخواسته خودمو  
کشیدم عقب ... گوشه ی لبش کج شد ... دستشو بند موهای پشتم سرم کرد، سرمو کشید جلو ... صورتشو خم کرد روی صورتم ... حرم داغ  
نفسهاش به صورتم برخورد میکرد ...  
با لحن سردی گفت : فکر اینکه من و عاشق خودت کنی رو از کلت بیرون کن تو فقط بدل نامزده خائنم هستی لذت می برم از عذاب دادنت...  
حیف که مریضی و به زودی میمیری ... آخه ببین چقدر اضافه بودی که خانواده ات بدون هیچ مخالفتی تو رو انداختن به من نامزدت تو رو بخاطر  
اینکه شبیهه معشوقه اش بودی می خواست و حاال من تورو بخاطر انتقام ... 
می بینی هیچ کس تو رو بخاطر خودت نمی خواد عارم میاد حتی همخوابم باشی ... 
بعد محکم هلم داد ... تعادلم از دست دادم و کف سالن افتادم ... روی پاشنه ی پا چرخید تا بره سمت اتاق خواب ...بغض بدی گلومو گرفته بود اگه چیزی نمیگفتم امشب سکته میکردم صدامو صاف کردم تمام توانمو جمع کردم تا صدام نلرزه گفتم : من یه آدم  
مریض مردنی که نامزدم نخواستم ...  
تو چی آقای همه چی تمام که دو روز قبل از عروسیت نامزدت ولت کرد مشکل تو چی بود نکنه مردونگی ند ... 
هنوز حرفم تموم نشده بود که به سمتم حجوم آورد از بازوم گرفت کشید ... منو دنبال خودش به طرف اتاق خواب برد گفت : بیا تا بهت نشون  
بدم مردونگی دارم یانه .... 
با این حرفش ترس تمام وجودمو برداشت .... 
دنبال حامی روی زمین کشیده می شدم ...  
- ول کن دستمو  
با صدایی که حتی ستون خونه رو هم به لرزه در میاره ... فریاد زد خفه شوووو  
قلبم دوباره طپشش زیاد شده بود  
من و پرت کرد روی تخت بزرگ و سلطنتیش.... 
پیرهنشو از تنش کند ...  
وقتی نگاهم به باالی تنه ی لختش افتاد دلم از ترس زیرو رو شد ...  
دستمو روی چشمام گذاشتم ... 
یهو مچ دستمو با یه دستش گرفت از الی دندونای کلید شده غُرید - حاال من مرد نیستم آره ؟ خواهر تو خراب بود نه که من مردونگی نداشته  
باشم فهمیدی ... خوب از کجا شروع کنیم ... که تو از هیجانه با من بودن اون قلب نیمه کارت پس نیوفته ...  
نگاه دردناکی بهش انداختم چطور یه آدم انقدر پست میشه که یکی از خودش پاین تر و تحقیر کنه ... انگار بیماری من تقصیر خودمه ...  
خداجون منم میبینی آخه گناه من چی بود ک اینجوری باید تقاص پس بدم... 
- چیه نگاه میکنی، دوست ندارم در حین رابطه اون قیافه ی نحستو ببینم فهمیدی؟

ادامه دارد....
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#10
? رمان " امن ترین آغوش دنیا " ?

?قــــسمت دهــــم

چرا من و اذیت میکنی مگه من گفتم سوگل فرار کنه مگه تقصیر منه ؟  
-اره تقصیر تو این که شبیه خواهرتی شنیدی میگن وقتی جنگل آتیش میگیره تر و خشک با هم میسوزه ... وقتی خواهرت به تو رحم نکرد و  
نامزدت و قاپید رفت .. چرا من باید به کسی که شبیه اون خائنه رحم کنم ... 
وقتی تو درد بکشی حتما اونم این درد و احساس میکنه و این برای من لذت داره حاالم ساکت شو مثال شب عروسیمونه شب زفاف ... البته اگه  
دختر باشی  
با نفرت به چشمای سیاهش نگاه کردم گفتم : هر چی توهین کنی چیزی نمیگم فقط بخاطر این که درک میکنم چه شرایط سختی براتون بوده اما  
اجازه نمیدم به نجابتم توهین کنین ... 
چشماش و تنگ کرد گفت : عجب سخنرانی ؟؟ وای متحول شدم ... الزم نکرده تو منو درک کنی ...  
سرشو آورد جلو ... دستشو پشت سرم گذاشت تا سرم تکون نخوره ... 
با هر نزدیک شدن حامی و اون بوی گس رودریگز حس تهوع بهم دست میداد چشمام و بسته بودم تا نبینم ...  
هرم نفسهاش توی صورتم می خورد ... هر لحظه منتظر بودم تا بدترین اتفاق زندگیم رخ بده ... وقتی دیدم هیچ کاری نمیکنه چشمام باز کردم  
... صورتش هنوز روی صورتم خم بود ... وقتی دید دارم نگاهش میکنم ... پوزخندی زد و گفت : آخی منتظر بودی؟ داشتی رویا می بافتی حیف که  
هیچ چیزت برام جذاب نیست تا تحریکم بکنه ... ههه نه طنازی داری نه وسوسه برانگیزی تو هیچی نیستی جز یه مریض بدبخت ک خانوادت  
نخواستنت...  
از جاش بلند شد بلوزش و برداشت گفت : ببخشید که تحریکم نکردی ... حاال تو خماری بمون ... بعد قهقه وحشتناکی سر داد از اتاق خارج شد  
... "روانی " 
وقتی مطمئن شدم رفت ...  
اشکام روی صورتم روان شدن ... زانوهامو بغل کردم لبم و به دندون گرفتم تا صدای هق هقم از اتاق بیرون نره ... 
مردم شب عروسیشون چطوره... شب عروسی من چطوره ... مردی که تو رو برای خاموس کردن آتیش خشم و نفرتش بخواد ... تو براش  
جذاب نباشی ... یک زن همیشه دوست داره دیده بشه حتی تو بدترین شرایط .. وقتی شب عروسیت هر کسی ببینتت بگه چه خوشگل شدی امابرای خودت و مردی که اسم همسرتو یدک میکشه هیچ جذابیتی نداشته باشی چقدر دردناکه که حتی خودت از خودت و ضعفی که داری بدت بیاد  
... 
حتما برای سهرابم جذاب نبودم... که ولم کرد حتی یه کلمه نگفت چرا این کارو با من کرد ... آروم روی بالشت سُر خوردم مثل جنینی که توی  
شکمه مادرشه پاهامو توی شکمم جمع کردم چشمام بستم تا خوابم ببره و این شب نحس هر چی زودتر تموم بشه ... 
با همون لباس عروس خوابم برد .ِ.. 
چه خوابی صدبار کابوس دیدم ... دم دمای صبح بود که به خواب رفتم ... با تابش نور آفتاب چشمام و باز کردم با گیجی نگاهی به لباس عروسم  
انداختم وقتی مغزم اپدیت شد و فهمیدم دیشب خونه ی بخت رفتم ... پوزخندی زدم از جام بلند شدم رو به روی آئینه قدی اتاق ایستادم نگاهی  
از موهای بهم ریختم تا لباس چروک شدم انداختم ... آرایشم روی صورتم پخش شده بود ... چه منظره ی دیدنی شده بودم ... 
حوله تن پوش لیمویی مو از توی کمد برداشتم رفتم سمت حمام وان و پر از آب کردم زیپ لباس عروسمو باز کردم سرخورد و افتاد کف حمام با 
پام به گوشه ی حمام شوتش کردم ... با قدم های لزون طرف وان رفتم بند لباس زیرم و باز کردم اونم کنار لباس عروس شوت کردم ... توی  
وان دراز کشیدم چشمام و بستم ... باید یه تصمیم درست میگرفتم حاال که از روی حماقت تن به این ازدواج دادم ... اه خدایا چطور با این مرد  
سرد و یخی زندگی کنم منی که حتی از بوی ادکلن گسش میترسم ... چه برسه باهاش همکالم بشم ... سرمو زیر آب کردم انقدر توی همون  
حالت موندم تا نفس کم آوردم ...  
بعد از اینکه خودمو خوب شستم حوله مو پوشیدم از حمام بیرون رفتم موهای بلندمو که نه مشکی مشکی بود و نه خرمایی سشوار کشیدم یه  
دست لباس ساده پوشیدم بدون هیچ آرایشی از اتاق خارج شدم ... خونه توی سکوت فرو رفته بود ... زیر کتری رو روشن کردم داشتم میزه  
صبحانه رو آماده میکردم که فهمیدم آقا وارد آشپزخونه شدن ... همیشه بوی ادکلنش زودتر از خودش اظهار وجود میکرد ... بدون حرفی مشغول  
کارم بودم اما زیرچشمی یه نگاه بهش انداختم با 
یه شلوارک مشکی و باال تنی لخت که حوله کوچیکی دور گردنش بود ... نشست روی صندلی گفت : بهت یاد ندادن سالم کنی ؟؟ 
توی سکوت مشغول ریختن چایی شدم چایی های خوش رنگ و روی میز گذاشتم خودمم نشستم ...  
- ببین دختر خانوم خوش ندارم سوالم بی جواب بمونه فهمیدی یا نه ...؟ هه وقت کردی یه چیز بمال به اون صورتت آدم رغبت کنه نگاهی بهت  
بندازه

ادامه دارد...
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان