Wepage  | صفحه ماWepage  | صفحه ما


امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
می را دلم نوشته رمان خواهد آغوشت بانو فریده

Thread Contributor: Shivaرمان دلم آغوشت را می خواهد نوشته فریده بانو
#1
نام رمان : دلم آغوشت را می خواهد


نویسنده  : فریده بانو



خلاصه رمان :  سوگل بی دلیل یک هفته قبل از عروسیش غیبش میزنه و حالا ، رمان راجب دو خواهر دوقلو هست به اسم های سوگند و سوگل !

حالا سوگند مجبوره فقط یه تصمیم بگیره و اون تصمیم چی می ، ابروی چندین سالی پدربزرگش در میونه و در خواست حامی پارسا تونه باشه ....
پاسخ
سپاس شده توسط: shady :) ، M@H@STI
#2
توی شرکت نشسته بودم ... داشتم با خودکار توی دستم  بازی میکردم ...  
در اتاق باز شد و ندا یکی از همکارام سرشو داخل اتاق کرد  ... لبخندی زد و گفت : اِه سوگند تو هنوز اینجایی ؟ دختر مثلا عروسی خواهرته...  
- اوووه کو تا اخر هفته امروز تازه سه شنبه است  ... فعلا که من جای سوگلم باید کار کنم ...
- کجاس رفته خرید ... ؟  
- نه بابا همه ی خریداشونو کردن ... گفت : امروز نمیاد ... نمیدونم این چند روزه استرس داره چطوریه که یه جا بند نیست  
- خوب این طبیعیه ... استرس ازدواج اونم شب اول زفاف و اینکه  داره اونم با کی با رئیس شرکتش ازدواج میکنه
صداشو پاین آورد گفت : من موندم این سوگل شما چطور عاشق این رئیس اخم و شد ؟ همچین جذابم نیستا  
- سرمو تکون دادم گفتم : هر کی یه سلیقه داره ولی از حق نگذریم خیلی پر جذبه است من که خیلی ازش حساب می برم ...
- برعکس نامزد جان سوگل نامزد تو خیلی خوشکله هلو بپر تو گلو  
لبخندی زدم گفتم : قابل نداره  
ندا سری تکون داد گفت : تو دیگه کی هستی هر کی جای تو بود تا حالا توی هزار تا لونه موش قایمش کرده بود  
- شوهری که با ترس و لرز داشته باشیش بدرد نمی خوره ... مردی اگه عاشقت باشه جز تو چشمش کسی رو نمی بینه  
همین رئیس خودمون به نظر منو تو بد اخلاقه ولی لاو ترکوندناشو با سوگل دیدم  
ندا با ذوق گفت : جوون من  
- قیافش و! جمع کن بابا مرگ تو راس میگم ...
- درد مرگ عمه ات بچه پررو  
- ببخشید که عمه ندارم
پاسخ
سپاس شده توسط: shady :) ، M@H@STI
#3
ندا تا خواست چیزی بگه که صدای محکم و جدی پارسا از پشت سرش بلند شد ...  
- خانوما جلسه تون تموم نشد ؟
فوری از جام بلند شدم سلام زیرلبی گفتم
اما مثل همیشه سلامم بی جواب موند  
زیر چشمی نگاهی به پارسا  نامزد خواهر دوقلوم انداختم ...  
یه مرد قدبلند چهارشونه قیافه ی اونطور اسطوره ی نداشت اما از تک تک حرکاتش معلوم می شد که یه مرد پر جذبه هست ... همین برخورداش
ازش یه مرد جذاب برای دخترا ساخته بود و اون صدایی که موقعی که صحبت میکرد  بم و خشدار که حاصل از کشیدن سیگار بود و اون بوی
گس  رودیگز ... همه ی اینا دست به دست هم داده بود ...و این مرد و جذاب و قابل احترام کنه  ... که منم جزوه کسایی بودم که ناخداگاه ازش
حساب می بردم و  احترام میذاشتم بهش ...
  ماه می شد که نامزد خواهرم شده بود ولی هنوز برای من غریبه تر از هر غریبه ی بود 3
دوباره با اون صدای خشدارش گفت : هنوز تشریف نبردین ؟  
کیفم و برداشتم دستی به مقنعه ام کشیدم ... گفتم الان میرم  
جیک ندا هم در نمی اومد از کنارش رد شدم و دوباره اون بوی وحم انگیزه رودیگز پیچید توی دماغم ... ندا هم از دنبال من اومد ... از دید پارسا
که دور شدیم ... هر دو نفس راحتی کشیدیم  
- سوگند اگه قیافه هاتون انقدر شبیهه هم نبود باورم نمی شد که با اون سوگل اتیش پاره خواهر باشی اونم از نوع دوقلویش....
شونه ی بالا انداختم گفتم : درست من و سوگل از لحاظ قیافه یه سیبی هستیم که انگار از وسط نصف کردی اما اخلاقامون نه ... من بخاطر بیماره
ی که دارم کم تر تو فعالیتها شرکت میکنم اما سوگل از همون بچگی بیشتر تو چشمه بقیه بود و شیرین زبانیشم باعث می شد تا همه دوسش
داشته باشن ...  
- خیلی جالبه اخه ... البته همه که مثل هم نمیشن ... تو نگاهت خیلی معصومه  
فقط لبخندی زدم ...
پاسخ
سپاس شده توسط: shady :) ، M@H@STI
#4
ندا هم دیگه چیزی نگفت  .... با هم سوار مترو شدیم .... اواخر پاییز بود و هوا کمی سرد ...  
تجریش پیاده شدم ... نگاهی به کوچه ی بچگی هام انداختم ... از وقتی چشمام و باز کردم توی همین کوچه بزرگ شدم   خونه ی ما ته کوچه  
قرار داشت  .... یه خونه باغ بزرگ که اقاجونم ،عمو منصور و بابا محمد همه با هم زندگی میکردیم ... اقاجون خونه رو خراب کرد و یه سه واحده
ی بزرگ ساخت ... اما حیاط خونه همون حیاط بچگی هامون بود ... همون درخت گردوی بزرگ ته حیاط که یه تاب داشت ، من و سوگل و سوسن
دختر عموم همیشه سرش دعوا داشتیم ... و همیشه سهراب و سپهر ما رو از هم جدا میکردن ساسان از همه ی ما کوچیک تر بود و حالا سربازی
رفته بود ....  
چه روزایی بود چقد خوش میگذروندیم  ... همه بزرگ شدیم ،حالا هر کدوممون برای خودم کسی شده بودیم  
بعد از فارق تحصیلی من و سوگل که رشته هر دومون مدیریت بازرگانی بود توی شرکت پارسا که مشغول به کار شدیم ،حالا یک سالی میشه که
توی شرکت حامی پارسا نامزد سوگل مشغول به کاریم  
 ماه حامی از سوگل خواستگاری کرد ... باورم نمی شد همیشه فکر میکردم ... سوگل سهراب و دوست داره با اینکه خودم احساسی 9بعد از
نسبت به پسر عمویی که باهاش بزرگ شدیم داشتم . اما میدونستم سهراب سوگل سرو زبون دارو ول نمیکنه بیاد منی که قلبم مریض بود و
بگیره ....  
از لحاظ تیپ ظاهری بین من و سوگل خیلی فرق بود  
اما نمیدونم چی شد که سوگل به حامی جواب بله داد و چند وقت بعدش سهراب اومد خواستگاری من ....
 باورم نمی شد سهراب از من خواستگاری کرده باشه  
حالا دو ماه می شد که با هم نامزد کرده بودیم و قرار بود بعد از عروسی سوگل ما بریم سر خونه زندگیمون ...  
آقاجون یه غرفه فرش دستباف توی بازار فرش فروشا داشت و بابام و عمو هم کار اقاجون و دنبال کردن ... ولی سهراب مهندسی برق خوند ، و
داداش سپهرمم مهندسی عمران خوند ...ساسانم که فعلا سرباز بود و قید درس و زده بود.  
نمیدونم چقدر توی فکر و خیال غرق بودم که رسیدم ته کوچه ... کلیدمو از توی کیفم در آوردم و در و باز کردم ...  
حیاط توی سکوت فرو رفته بود ....
پاسخ
سپاس شده توسط: shady :) ، M@H@STI
#5
از حیاط خزان زده رد شدم ... در آپارتمان خودمونو باز کردم ... مامان توی آشپزخونه بود ... ما هر هفته  
 جمعه شبا یا  خونه ی عمو منصور بودیم یا خونه ما یا خونه آقاجونم... کلا خانواده ی خون گرمی بودیم .... فقط اقاجون خیلی مستبد بود و اگر
روی لج می افتاد هیچ کاریش نمی تونستی بکنی ...  
مامان با صدای بلند گفت : سلام خوشکل مامان کجایی؟ حواست نیست ... ؟
مقنعه مو در اوردم گفتم : ببخشید داشتم به این مدت و گذشته ها فکر میکردم ... سوگل کجاست  
نمیدونم والا از صبح که رفته هنوز نیومده زنگ زدم میگه می خوام اخرین روزای مجردیمو خوش باشم طفلی حامی هم زنگ زده بود گفت سوگل
جوابشو نمیده  
- چه میدونم والا این دخترت این چند روزه خیلی مشکوک میزنه  
- واه مادر چی مشکوکی  
- نمیدونم مامان انگار نگرانه ... امروز صبح هم من و کلی تف مالی کرد که خیلی دوست دارم از این چرتا  
- سوگند یعنی چی چرتا دوست داره مثلا خواهرین...
- اون دختر موزیت تا کاریش گیره من  نباشه من و دوست نداره حالا ببین کی گفتم  ...  
مامان سری تکون داد گفت : برو لباساتو عوض کن ، کلی کار سرمون ریخته ...
رفتم سمت اتاقم ... خونه ی ما طبقه ی دوم بود و عمو منصور سوم ، اقاجون مامانجون بخاطر کهولت سن طبقه ی هم کف بودن  
 متر زیربنا بود و بقیه حیاط .. از در حیاط تا ورودی ساختمون درخت و گل و گیاه بود ... 300 متری که 600خونه ی ما خیلی بزرگ نبود ... یه زمین
بیشتر درخت میوه بود از درخت گردو بگیر تا سیب و گیلاس ... بزرگترین و کهن سال ترین درختمون درخت گردو بود که ما یه طناب بهش وصل
کرده بودیم و تاب بازی مون شده بود  ... اقاجون یه گوشه ی حیاط و یه تخت چوبی بزرگ گذاشته بود و یه آب نمای خیلی کوچیک هم کنارش
بود که تابستونا وقتی آقاجون از بازار برمیگشت هندونه خربزه ها رو اونجا میذاشت.. .
پاسخ
سپاس شده توسط: M@H@STI
#6
هر طبقه چهار اتاق خواب داشت و دو سرویس بهداشتی ... اتاق من و سوگل یکی بود ... وارد اتاق شدم نگاه کلی به اتاقمون انداختم ... دوتا
تخت دخترونه دو طرف اتاق قرار داشت و یه آیینه کمد که لوازم آرایشمون روش بود گوشه ی اتاق قرار داشت و یه پنجره ی قدی بزرگ رو به
حیاط باز می شد ..حالا با یه پرده ی حریره بنفش کم حال پوشنده شده بود ... در حین سادگی قشنگ بود  
رفتم از توی کمد دیواری یه دست لباس تو خونه ی برداشتم ... بعد از تعویض لباسام رفتم پیش مامان ... مامان مثل همیشه هول دور خودش
می چرخید  
گوشیم و در آوردم از صبح از سهراب خبر نداشتم ، شمارش و گرفتم اما در دسترس نبود ... لابد جایی هست که آنتن نمیده ...  
هوا داشت تاریک می شد اما از سوگل خبری نبود ... امکان نداشت توی شبهای مهم زندگیش خونه نباشه ...  
آقاجون همیشه زودتر از بابا و عمو خونه می اومد ...
- مامان من یه دیقه میرم خونه اقاجون اینا  
- باشه برو  
از خونه خودمون بیرون اومدم ... چند پله رفتم پایین پشت در آقاجون اینا ایستادم .. زنگ درشونو زدم  
چند مین بعد مامانجونم با اون چهره ی نورانیش در و باز کرد با دیدنم لبخندی زد ... پریدم از لپ تپلش یه ماچ گنده کردم ... " من بیشتر عمرم
کنار اینا بودم وقتایی که مامان فقط به سوگل میرسید و دانشگاه میرفت مامانجون من و با دل و جون بزرگ کرد از وقتی خونه هامون طبقه ی شد
رفتم خونه خودمون "  
با مامانی وارد خونه شدم ... اقاجون مثل همیشه جای مخصوص خودش که یه تشکچه و یه بالشت بزرگ ترمه کاری شده بود ... نشسته بود و
تسبیح شاه مقصودش توی دستش بود ...  
رفتم جلو دستش و بوسیدم  
پدر جون با آقای پارسا پدر حامی دوستای قدیمی بودن ... بخاطر همین ما رو راحت گذاشت بریم سر کار وگرنه با تعصبی که اقاجون داشت
سخت می شد جایی رو بپسنده...
پاسخ
سپاس شده توسط: M@H@STI
#7
کنار مامانجون و اقاجون نشسته بودم و چایی می خوردم که در زدن مامانجون می خواست بلند بشه که نذاشتم رفتم در و باز کردم با چهره ی
خندون سوسن رو به رو شدم ...  
- اِه تواَم اینجایی ؟  
- پس چی مگه میشه یه روز اینجا نیام  
- میدونم چقد چاپلوسی  
- کی ؟ من ؟ تو و سوگل بیشتر چاپلوسین...  
سوسن با اقاجون و مامانجون سلام کرد نشست کنارم گفت :  
- وای سوگند خوب شد یادم افتاد، سوگل ازصبح نیست ...  این دختر کجا رفته ؟  
- منم نمیدونم ... راستی سهراب کجاست ؟  
- سوسن بعد از کمی مکث گفت : یه چیز بگم ناراحت نشی فقط حدسه  
- بگو چی شده نترسون من و ...  
- من میگم این دوتا هر جا هستن با همن  
- یعنی چی ؟  
- ببین سوگند تو خیلی ساده ی ... ناراحت نشو اما چطور یهو علاقه سهراب نسبت به سوگل عوض شد و اومد خواستگاری تو و از اونورم سوگل
به حامی جواب بله داد ... اینجا یه چیز میلنگه  
داشتم به حرفای سوسن فکر میکردم یه استرس بدی افتاد تو جوونم ... همون لحظه گوشیم زنگ خورد ... خوشحال از اینکه سهراب نگاهی به
گوشی کردم اما با دیدن اسم سوگل ... زود دکمه اتصال و زدم ... حالا حواس اقاجون مامانجونم به من بود ... صدای سوگل پیچید توی گوشی  ...
الو سوگند صدامو داری-؟
 سلام سوگل کجایی شب شده .. ؟
پاسخ
سپاس شده توسط: M@H@STI
#8
- سوگند ببخش نمی خواستم اینطوری بشه ...
- چی میگی سوگل؟ چی شده ؟
- با صدای که بغض داشت گفت : من خواهر بدی هستم ... اما نمی تونستم قبول کنم سهراب جز با من با کسی باشه من سهراب و دوست دارم  
وقتی این حرف و زد احساس کردم یه پارچ آب سرد روی سرم خالی کردن طپش قلب گرفتم .... سوسن وقتی دید تغییر رنگ دادم ... گوشی رو
از دستم کشید اما صدای سوگل توی سرم می چرخید ... من دوستش دارم ...  
مامانجون با هول اومد کنارم سوگند قرصات قرصات کجاس؟ ... قلبم داشت باز بازی در می اورد ... سوسن رفت تا قرصامو بیاره ... توی لحظه
ی! خونه اقاجون اینا پرشد... مامان بابا عمو زن همو سپهر و زنش ...  
وقتی حالم بهتر شد فهمیدم چی شده اما اگه سهراب من و دوست نداشت پس چرا اومد خواستگاریم ؟ چرا سوگل به حامی جواب بله داد؟ ...
وای حامی ...کارتای پخش شده ی عروسیشون.. آبروی آقاجون بابا عمو ...
شک زده فقط داشتم به خانواده ی نگاه میکردم که تا چند دقیقه دیگه ... پی می برن که عروس خانوم چند شب قبل عروسیش با نامزد خواهرش
فرار کردن ...  
اقاجون با همون صدای محکمش گفت : سوگند چی شده چرا ماتت برده  
" وای خدا چی میگفتم ... "
با صدای لرزونی گفتم : سوگل و سهراب با هم رفتن ...  
سپهر عصبی غرید : یعنی چی با هم رفتن ؟  
آقاجون تسبیحش و توی دستش مشت کرد گفت : آخر کار خودشون و کردن  
"یعنی چی آقاجون چی میگه ؟... "
بابا
پاسخ
سپاس شده توسط: M@H@STI
#9
بابا گفت : آقاجون معنی این حرفتون چیه ؟ یعنی چی ؟  
 
9  
اقاجون گفت : حرف زیاده فعلا وقتش نیست ... فقط اینه که چطور تو روی حامد نگاه کنم بگم نوه ام دو روز قبل عروسیش با پسر عموش فرار
کرده  
مامانجون زد تو صورتش و گفت : چی میگی مرد ...
سهراب که سوگند و دوست داره الان نامزدن... !
مامان با گریه گفت : آقاجون تو رو خدا بگین چی شده چرا سوگل باید با سهراب فرار کنه ... مگه ما به زور شوهر دادیمش ؟
بابا عصبی گفت : من باید این دختر و پیدا کنم ... مگه ابروی ما الکیه که بعد این همه سال بخاطر یه ندونم کاری این دوتا از بین بره  
عمو گفت : سهراب خودش سوگند و خواست اگه می گفت سوگل ما قبول میکردیم .
 الان فرار این دوتا چی معنی میده ... ؟!
آقاجون بعد از سکوت طولانی گفت : من میدونستم سهراب سوگل و دوست داره .. اما زمانی که سوگل رفت شرکت پسر حامد و حامد اومد گفت
: حامی سوگل و می خواد من بهش گفتم باید خود نوه ام تصمیم بگیره ... مطمئن بودم سوگل قبول نمیکنه اما نمیدونم چی شد وقتی اونا
خواستگاری اومدن سوگل قبول کرد ... دیدم سهراب شکست ولی گذاشتم خودش خودشو پیدا کنه همتون دیدین بعد از یک ماه از نامزدی
سوگل و حامی سهراب خواستگاری سوگند رفت منم فکر کردم اشتباه فکر میکردم و سوگل به سهراب علاقه ی نداره ... تا اینکه دیشب اومدن
پیشم و گفتن که همو دوست دارن انگار از همون اول همو دوست  داشتن ...
اما انگار وسطشون مشکلی پیش اومده بوده ، و از روی لج و لجبازی این کار و کردن ...  
من گفتم : دیر فهمیدن مگه مردم مضحکه ی شماس... اما انگار اونا به حرفشون عمل کردن و فرار کردن ...  
باورم نمی شد که این مدت من بازیچه ی خواهر و پسر عموم شدم ... بازی با احساس چه بد بازی رو با منی که قلبم این همه هیجان و نمی
تونست تحمل کنه شروع کرده بودن ...  
سوسن می خواست ارومم کنه اما تا حالا کیو دیدین که بازیچه بشه و ساده رد بشه از این اتفاق ...  
با صدای زنگ در همه نگاهی بهم انداختن سپهر گفت : حامیه چیکار کنم ؟  
اقاجون گفت : در و باز کن
پاسخ
سپاس شده توسط: M@H@STI
#10
بابا - اما اقا
اقاجون با تحکم گفت : باید بدونه چی شده حق داره زنشه ...
نگاهی به چهره ی خونسرد اقاجون انداختم ... میدونستم این مرد محکم و صبور از درون نابود شده...
 با کاری که  سهراب و سوگل کردن...  
وقتی در خونه باز شد و بوی سیگار و رودیگز حامی زودتر از خودش اظهار حضور کرد ...
 نمیدونم چرا ترسیدم ...
وقتی با اون قد بلند که توی لباسای تمام مشکی وحم انگیزتر شده بود وسط سالن ایستاد و با صدای خشداری گفت : سوگل کجاست که شماره
من و جواب نمیده ؟  
همه سکوت کرده بودیم ...  
اقاجون گفت : با من بیا جوون کارت دارم ...  
حامی همراه اقاجون به اتاق اقاجون رفتن ... بابا و عمو از استرس راه میرفتن سپهرو کارد میزدی خونش در نمی اومد حال بقیه گفتن نداشت بس
که حالمون بد بود ....  
با دادی که حامی زد قلبم ایستاد ... هیچ کس حق داد زدن در برابر اقاجون من نداشت ...
 اما حامی این کار و کرد ...  
- یعنی چی که رفته ... کجا رفته چرا باید بی خبر بره ...  
نمیدونم اقاجون چی گفت که
 حامی مثل اتشفشانی فریاد زد و گفت : می خواین ابروی من و ببرین... که همه به ریشم بخندن بگن  حامی پارسا پسر ارشد حامد پارسا
نتونست زنشو نگهداره و دو روز قبل عروسیش با معشوقه اش فرار کرد اره ؟؟... هیچ احدو ناسی تا حالا حامی رو دور نزده چه برسه به سوگل ...
پاسخ
سپاس شده توسط: M@H@STI


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان