Wepage  | صفحه ماWepage  | صفحه ما


امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
برخورده المثل رگ به است ضرب داستان غیرتش

Thread Contributor: !!!SHAHIN!!!داستان ضرب المثل به رگ غیرتش برخورده است
#1
 
این مثل را موقعی بكار می برند كه مرد تنبل و سست اراده ای عصبانی شود و در نتیجهٔ عصبانیت ، به انجام كاری بپردازد كه قبلاً انجام نمی داده است .
 
آورده اند كه …
روزی غلامی را به بازرگانی برای فروش عرضه داشتند. از خوبیهای غلام چنین گفتند كه وقتی رگ غیرتش به جنبش درآید ، به تنهایی كار چهل تن را می كند .
بازرگان كه همیشه برای تجارت در سفر بود و با خطر دزدان و راهزنان دریایی مواجه می شد ، به چنین شخصی احتیاج فراوان داشت ، پس او را با قیمت زیاد خرید و همواره به او محبت و نیكی می نمود ، سرانجام زمانی فرا رسید كه این بازرگان همراه با تعدادی بازرگان دیگر ، بار سفر بستند و با اجناس فراوان و پر ارزش ، به طرف هند روانه گردیدند .
 
در طول سفر ، بازرگان از شجاعت و دلاوری غلام خود صحبت كرد و دربارهٔ دلاوری او خیلی مبالغه نمود . كاروان به نزدیك گردنه ای رسیده بود كه ناگهان گروهی راهزن جلوی آن سبز شدند . بازرگان با مشاهده چنین وضعی به غلام گفت : جا نمی غلام ! امروز روز هنرنمایی تو می باشد . غلام گفت : صبر كن هنوز وقتش نرسیده است ، راهزنان شروع به غارت كردند . بازرگان گفت : ای غلام نصف قافله را بردند بدو ببینم چه كار می كنی !
 
غلام با خونسردی گفت : هنوز وقتش نرسیده است ، بازرگان بیچاره هر چقدر التماس كرد فایده نداشت ، سرانجام با آهنگی آمرانه و عصبانی به غلام دستور داد اما باز هم موثر نبود .
دزدان تمامی مالها و پولها را بردند ، بازرگان و غلام را لخت و عریان كردند . بعد بازرگان از دزدان خواهش كرد او را نزد رئیس خود ببرند تا خدمت بزرگی به آنها بكند ، راهزنان او را همراه خویش بردند ، بازرگان به رئیس دزدان گفت : من سند هزار سكه طلا را به شما می دهم ، به شرط اینكه انتقام مرا از این غلام گردن كلفت ، بگیری رئیس پذیرفت ، دزدان چهل نفر بودند و غلام التماس وزرای كرد .
 
اما رئیس دزدان اعتنایی نكرد ، دستور داد او را از صورت به زمین بخوابانند و یكی یكی بر پشتش راه بروند اولی و دومی و سومی و سرانجام چهلمین نفر از بدن غلام عبور كردند ، نفر بعدی كه می خواست عبور كند ، رگ غیرت غلام جنبید و تمام دزدان را از پای درآورد . بازرگان فهمید كه راز سخن فروشندگان غلام در اینكه گفته بودند ، اگر رگ غیرتش بجنبد ، یك تنه حریف چهل نفر است چه می باشد .

پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان ضرب المثل از این ستون به آن ستون فرج است | داستان ضرب المثل .Yalda. 0 167 1396/1/22، 02:10 عصر
آخرین ارسال: .Yalda.
  داستان ضرب المثل هر وقت کسی شدی بگو خراب کنند jasmine 0 153 1395/12/15، 10:46 عصر
آخرین ارسال: jasmine
  داستان ضرب المثل سر شاخه نشسته و بیخش را می بری jasmine 0 155 1395/12/15، 10:20 عصر
آخرین ارسال: jasmine
  داستان ضرب المثل روی طنابش ارزن پهن کرده است jasmine 0 114 1395/12/15، 10:16 عصر
آخرین ارسال: jasmine
  داستان ضرب المثل لعنت به کار دستپاچه jasmine 0 96 1395/12/15، 10:14 عصر
آخرین ارسال: jasmine
  داستان ضرب المثل شکم را پهنش کنی دشت است، جمعش کنی مشت است jasmine 0 130 1395/12/14، 10:57 عصر
آخرین ارسال: jasmine
  داستان ضرب المثل یك روز من یك روز استاد jasmine 0 111 1395/12/14، 10:53 عصر
آخرین ارسال: jasmine
  داستان ضرب المثل نادر هم رفت و برنگشت jasmine 0 96 1395/12/14، 10:45 عصر
آخرین ارسال: jasmine
  داستان ضرب المثل نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود !!!SHAHIN!!! 0 111 1395/12/9، 09:36 عصر
آخرین ارسال: !!!SHAHIN!!!
  داستان ضرب المثل بیگانه اگر وفا کند ، خویش من است !!!SHAHIN!!! 0 87 1395/12/9، 09:35 عصر
آخرین ارسال: !!!SHAHIN!!!

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان