Wepage  | صفحه ماWepage  | صفحه ما


امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
ایین جلد رمان و من ایرانی 1 2

Thread Contributor: Shivaرمان ایین من /رمان ایرانی ایین من جلد 1 و 2
#1
نام رمان : ایین من





خلاصه داستان : سمانه به عقد آئین همکار و دوست خانوادگیشان درمی آید درحالیکه آئین عاشق دیگری است و به اجبار خانوده اش با او ازدواج کرده. سمانه بخاطر علاقه به شوهرش تصمیم دارد آئین را متوجه حضور خود کند ولی آئین تمام حواسش متوجه آتوسای مرموز است و ....


این رمان خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگه نخونید از دستتون رفته !!!!!
سپاس شده توسط: SarGol ، M@H@STI
#2
به او نگاه کردم.چشمهاش درست مثل دو تکه یخ شده بود.گاهی سایش دندانهایش روی هم رو حس می کردم...مامان شهلا؛مادرش به سمتش رفت و آرام کنار گوشش چیزی گفت که باعث شد چند لحظه چشمهاش رو ببنده بعد هم به زور لبخندی بزنه...
_عاقد اومد...!
مامان خودم بود که این را گفت و بعد هم کنار من اومد روی صندلی نشست...زیر چشمی نگاش کردم...حالش خوب نبود...
خیلی آرام گفتم:آئین حالت خوبه؟
جوابی نداد مثل همیشه و من هم مثل همیشه پشیمان شدم...می دونستم که باز هم داره به اون دختر فکر می کنه...دختری که به قول مامان شهلا قبلها مجنونش بوده و طفلک نمی دانست آئین هنوز هم مجنونه...مجنون آن دختر...من هم چه قدر ساده خودم رو داشتم قربانی می کردم به قول مهرداد بعضی آدما واسه قربانی شدن به دنیا میان...داشت درد می کشید کاش انقدر مغرور نبود و میزد زیر گریه تا کمی خالی بشه...
بعضی مواقع تقصیرو میندازم گردن خودم که چرا حاضر شدم برم ببینمش البته قبلا داخل بیمارستان دیده بودمش و حتی حدس نمی زدم که مامان اون منو خواستگاری کرده باشه اصلا نمی دونستم مامان شهین مامان اونه...بعضی مواقع تقصیرو میندازم گردن مامان که چرا رفت بیمارستان واسه عیادت خاله و بعدهم صحبت رو با مامان شهین که اونجا سوپر وایزره باز کرد و گفت که دخترشم دانشجوی پزشکیه...بعضی موقعها هم تقصیرو میندازم گردن خود آئین که چرا می خواد منو بدبخت کنه...مگه گناهم چی بوده که مامانش دوس داره من عروسش باشم نه اون دختره...
سقلمه ای که مامان به پهلویم زد منو از فکروخیال بیرون آورد...به مامان نگاه کردم...دیر لب گفت :بله رو بگو...
به آئین نگاه کردم...آرام به آئین گفتم:تقصیر خودته...
_بعله....
صدای جیغ و فریاد از هر طرف می آمد...عاقد رفتو صدای بلند آهنگ...
چه قد منو دوس داری یه ذره یا بیشتر
قد همه عاشقا یا ازونا کمتر
چه قد منو دوس داری
چه قد منو دوس داری
یه عالمه
یه عالمه خیلی کمه
بگو دوست دارم بیشتر از همه
سپاس شده توسط: SarGol ، M@H@STI
#3
نفس بلندی کشیدم و گفتم :وای مغزم ترکید...تو سرت درد نگرفت؟
بازم پشیمان شدم...از اول تا آخر آئین داشت زجر می کشدو من دارم می گم:سرت درد نگرفت؟
در ماشین رو واسم باز نکرد خودم باز کردم و داخل ماشین نشستم...
آینه ی ماشین رو تنطیم کرد...
از بی محلیهاش اعصابم خورد شد باید یک جور خالی می شدم...
_آخی...بمیرم برات...اشکال نداره وقتی رفتی خونه یه دل سیر گریه کن...دلم میسوزه برات...باید یه عمر منو تحمل کنی تو الان 28 سالته لا اقل42 سال دیگه مجبوری منو تحمل کنی...وای ...وحشتناکه...اون دختره هم که مطمدنا عین خیالش نیست ...
واقعا زندگی خیلی بده...
داد زد:میشه خفه شی؟
_چرا که نه...فقط یه چیز دیگه...اگه دیگه باهات حرف نمیزنه میتونم باهاش صحبت کنم. بگم باهات مهربون باشه...قول میدم اون دنیا تورو بسپرم دستش...طفلی...
_سمانه یا خفه میشی...یا خفه ت می کنم...
_راستش ترجیح میدم خودم خفه شم...بالاخره آقامونی!چه میشه کرد...
با پوزخند و آرام گفت:به همین خیال باش...
_خیال نیست که...تو شناسنامه ثبته...واقعیته...اون دختره خیاله....
انگار با این حرفم خیلی عصبانی شد چون سرعتش را به طرز سرسام آوری زیاد کرد...واقعا ترسیدم...خودم هم فهمیدم خیلی زیاده روی کردم..
نزدیک بود 160 رو رد کنه...
_آئین...آئین یواش...یواشتر...دیوونه بازی در نیار...
_اگه خفه میشی سرعتو کم می کنم...
_باشه...باشه...
تا وقتی که سرعتو کم کرد چشمانم بسته بود...
_یه باره دیگه اسم اون عزیز منو بیاری من میدونم و تو...
بدنم یخ زد...تا به حال انقدر واضح نگفته بود عزیز من...
بغضمو خفه کردم
_باش بابا...حالا انگار چه تحفه ایه...
رگ بیرون زده ی گردنش رو که دیدم گفتم:وای...ببخشید...
_من تشنمه...
چیزی نگفت.
_باتو اما...میگم خیلی تشنمه...
_میگی چی کار کنم؟
_یه جا واستا...برام آب میوه بخر...
_نمیشه از تشنگی بمیری؟
_دلتو خوش نکن...نه نمیشه...همین گوشه کنارا واستا...
از سرعتش هم کم نکرد...با حرص فرمان را گرفتم و چرخاندم...کنترل ماشین از دستش خارج شد وهمانطور با سرعت به سمت جدول میرفت...فقظ در یک لحظه پاشو روی ترمز گداشتو...
_احمق دیوونه معلوم هست چیکار می کنی؟
_خودتی،خودتی...من که گفتم تشنمه...باید نگه میداشتی...اصلا بلد نیستی با یه دختر خانوم که روز اول ازدواجشه برخورد کنی...
نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و گفت:بد جور جو گرفته ت ها...
_برو بخر دیگه...مردم از تشنگی...
بدون اینکه نگام کنه گفت:خودت برو و زود بیا...حوصله ندارم...
_من برم ...با این لباس دکلته؟خب...باشه میرم...
دستم را به دستگیره ی در گرفتم که مثلا میخوام درو باز کنم...
هیچی نگفت و اصلا به روی خودشم نیاورد...کم آوردم...
_اااا....آئین...من روم نمیشه اینطور برم بیرون...برو دیگه
با عصبانیت گفت:وای...سمانه داری بدجور عصبانیم می کنی...منتظر عواقب امروز باش...چون خیلی رو مخم رفتی...
بعد از این جملات پیاده شد و به سمت سوپر مارکت رفت...
سپاس شده توسط: SarGol ، M@H@STI
#4
کفش هامو از پا کندم و داخل خانه دویدم...
_آخیش...هیچ جا خونه ی آدم نمیشه...
دستامو از هم باز کردم و چرخی زدم...بی حوصله کفشاشو داخل جاکفشی پرت کرد و یکراست وارد اتاق شد.چشمم به یخچال افتاد...چند روز پیش که واسه دیدن خونه با مامان شهین اومده بودم به آئین گفته بودم حتما جای یخچال رو عوض کنه...اما...
با حرص بدون اینکه در بزنم وارد اتاق خواب شدم پیرهن تنش نبود و داشت شلوارشو عوض می کرد.جیغ کوتاهی زدم و سریع چشمامو بستم.
_چرا عینهو گاو سرتو میندا...
_باشه...
_چی باشه؟
همونطور که چشام بسته بود پفتم:مگه من نگفتم جای یخچالو عوض کن؟
جوابی نداد.با یه لحن تهدید کننده گفتم:جوابمو بده وگرنه چشامو باز می کنم!
بازم چیزی نگفت.
_باز می کنما!...یک،دو،سه...
آروم انگشتامو که روی چشمم بود از هم باز کردم...روی تخت پشت به من دراز کشیده بود...با عصبانیت سمتش رفتم و ملافه رو که روی صورتش کشیده بود پایین کشیدم.
خیلی ناگهانی سرم فریاد کشید وگفت:دست از سرم بردار...می فهمی یا نه...
جا خوردم و آروم گفتم:خب باشه...فقط قول بده فردا جاشو عوض کنی...
_می دونی چیه؟نه فردا نه هیچ روز دیگه ای جای اون لعنتیو عوض نمی کنم...اصلا تو هم حق نداری به وسایل خونه دست بزنی...اکی ؟ طرف دیگه ی تخت نشستمو گفتم:باشه...
نفس بلندی کشیدمو از جام بلند شدم.وقتی مطمئن شدم چشماشو بسته...لباسمو با یه بلوز و شلوار نخی که مال قبلهای خودم بود عوض کردم...تاج و تور رو هم با هزار بدبختی ازسرم کندم و به سمت حمام رفتم.......
چون آئین داخل اتاق خوابیده بود سشوارو برداشتم رفتم داخل اتاق کار موهامو سشوار کشیدم،با شیطنت رژ صورتیرو به لبام زدمو بعد رفتم توی اتاق خواب.آروم گوشه ی تخت دراز کشیدم.چند لحظه توی خواب نگاش کردم یه لحظه هوایی شدم ...خودمو کنترل کردمو با حداکثر فاصله ازش خوابیدم.
+++++++++++++
سپاس شده توسط: SarGol ، M@H@STI
#5
با تکانهای تخت بیدار شدم...ائین داشت از تخت می اومد پایین...با چندتا کش و قوس من هم بلند شدم...
_صبح به خیر...
بدون اینکه انتظار جواب داشته باشم جلو جلو از اتاق بیرون آمدم و رفتم سمت دستشویی...وقتی داخل آینه ی روشویی خودمو نگاه کردم متوجه باقی مانده ی سایه ی روی پلکم شدم...دست و صورتمو خشک کردم و وارد آشپزخانه شدم...چند لحظه بعد از من اومد و به سمت یخچال رفت و پاکت شیر رو با جعبه بسکویت بیرون آورد...
_چایی نمی خوری؟
_نه...
دستامو به هم کوبیدم و با شوق گفتم:وای باورم نمیشه...داری پیشرفت می کنی...داشتم به فکر تخم کفتر می افتادم...
چیزی نگفت و با اشتها مشغول خوردن صبحانه شد.روی صندلی نشستم و لیوان چایم رو بالا آوردم و بو کشیدم:به به...چه قدر گشنمه...
همین طور برای خودم لقمه می گرفتم...متوجه سنگینی نگاهش شدم...سرمو بالا گرفتم...
_خوبه دیشب اتفاقی نیفتاد که انرژیت تحلیل رفته باشه...وگرنه فک کنم یخچالو خالی می کردی...
خجالت زده گفتم:خب گشنمه...
و واقعا اشتهام کور شد...به پشت صندلی تکیه زد و به نقطه ی نامعلومی خیره شد...منم محو صورتش شدم...توی بیمارستان شم خیلیا دنبالش بود به جز من...البته تا قبل از قضیه ی خواستگاری چون بعد از اون چشم منم افتاد دنبالش!
موهاش تقریبا همرنگ موهای خودم بود،قهوه ای تیره...صورت مردانه ای داشت...همه ی بچه ها از قد و هیکلش فهمیده بودن ورزشکاره...پوستشم سبزه بود...
چشمامو از ش گرفتم و ته دلم گفتم خوش به حال اون دختره.
سپاس شده توسط: SarGol ، M@H@STI
#6
اما چه فایده، آیین که منو نمیخواد اون از من متنفره!
اصلا نمیفهمم چی اینو مجبور کرد که علیرغم میل باتنییش با من ازدواج کنه، اصلا نمیفهمم
آیین سرشو بلند کرد گیج منو نگاه میکرد گویا ناخواسته جمله آخرو بلند گفته بودم
سعی کردم خودمو سریع جم کنم، بلند شدم و با صدای بلند گفتم:
خوب امروز ۱ روز جدید با شروعی جدید، پس پیش به سوی ...
آیین با حالتی گیج به من نگاه میکرد اما هنوز حرفم تموم نشده بود که پاشد و رفت بیرون از آشپزخونه
تو این لحظه گفتم چش شد، خودمونیما نمیرفت چی داشتم که بگم و ریز خندیدم
نمیدونم چقدر تو اون حالت بودم که صدای بسته شدن در منو به خودم اورد
آیین رفته بود............................................ .......
تصمیم گرفتم فعلا بهش فکر نکنم این ازدواج درست نبود حالا که اتفاق افتاده پس باید مبارزه کنم، فقط مطمئنم که هیچ وقت دوست داشتنمو بهش اعتراف نمیکنم نمیزارم غرورمو خورد کنه
نمیزارم
امروزو که مرخصی گرفتم پس باید از فرصت استفاده کنم، سعی کردم ۱ ذره سرو سامون به خونه بدم درسته خیلی از چیزها و مکانشون باب میل من نبود اما من همه چیزو درست میکنم حتا اگر آیین کمکم نکنه و مخالف باشه.
بد از تموم شدن کارها و پخته غذا که ناخواسته (نمیدونم شاید هم چون میدونستم) غذاای مورد علاقهٔ آیین بود به ساعت نگاه کردم
ساعت ۱:۳۰ بود اما از آیین خبری نبود و نمیدونستم چه ساعتی برای ناهار میاد. تصمیم گرفتم قبل از اومدنش ۱ مقدار به خودم برسم.
****
خدا جون یعنی کجاست؟ کجا مونده؟ چرا گوشیشو جواب نمیده؟
یه باره دیگه به ساعت نگاه کردم، ساعت ۱۰ شبو نشون میداد و از آیین خبری نبود
نمیخواستام به مامان شهلا زنگ بزنم، نمیخواستام همه بفهمند هیچ ارزشی برای آیین ندارم از طرفیم به خودم میگفتم اگر اونجا رفته بود مامان شهلا سراغ منم میگرفت پس نمیتونه تنهایی اونجا رفته باشه
داشتم دیوونه میشودم، سر درد داشت اذیتم میکرد به آشپزخونه رفتم تا ۱ مسکن بخورم
نگاهم به میز آماده غذا که برای ناهار آماده کرده بودم افتاد به غذای که تا الان سرو نشده بود
سر دردم بیشتر شد سریع ۱ لیوان آب با قورس خوردمو از آشپزخونه اومدم بیرون از دست خودم عصبانی بودم، خیلی عصبانی
سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم، حتا به نبود و غیبت آیین اما نمیشد نگران بودم تصمیم گرفتم ۱ مقدار استراحت کنم شاید این سر دارد لعنتی خوب بشه
نمیدونم چطور خوابم برد یا اینکه چقدر خوابیدم همین قدر میدونم که با تکونهای ۱ نفر از خواب بیدار شدم، نمیتونستم تشخیص بدم چی شده و کی کنارمه فقط جیغ میکشیدم از ترس، فقط جیغ ....
سپاس شده توسط: SarGol ، M@H@STI
#7
آیین: نترس منم، سمانه منم آیین
به خودم اومدم اما هنوز داشتم گریه میکردم، تو همون حال هم همه چیز یادم اومد
غیبت آیین و بیخبریم، نگرانیم و سردردم. هوا هنوز تاریک بود با نگاه کردن به ساعت فهمیدم هنوز تا صبح خیلی مونده
آیین: سمانه چی شده، چرا هرچی صدات میکردم جواب نمیدادی؟
خیلی عصبانی بودم از دستش، ۱ هو زمان و مکانو فراموش کردم و شروع کردم همینطور به گفتن، داد میزدم و میگفتم:
چرا جواب نمیدم؟ چون خوابیده بودم، چون از سر درد داشتم میمردم ۱ مسکنه قوی خورده بودم ، چون ۱ آدم از خود راضی گذاشته و رفته بود بدونه اینکه بدونه مسعوله در قبال من که زنشم مثلا مسعوله
رفته بود خوش گذرونی، سمانه هم مرد مرد، اصلا به اون چه!!
اصلا سمانه بیخود میکنه نگرانش میشه که صبح رفته بیرون تا شبم خبری ازش نشده
چون ..
دیگه گریه و تنش عصبی نگذاشت چیزیرو احساس کنم
فقط میدیدم خونه دوره سرم میخرخه، چرا انقدر سریع میچرخه، دیگه هیچ چیزی نفهمیدم
سپاس شده توسط: SarGol ، M@H@STI ، Mohammad_!
#8
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم.مامانم بود.گوشی رو برداشتم تا جواب بدم.
_الو
_سلام سمانه
_سلام مامان.خوبی؟
_آره،من خوبم.تو حالت خوبه؟صدات جرا گرفته؟
_آخه خواب بودم...
_تا الان خواب بودی؟میدونی ساعت چنده؟
_نه،مگه چنده؟
همون لحظه چشمم به ساعت افتاد...ساعت یازده ونیم بود.
_ساعت یازده و خورده ایه!آئین حالش چه طوره؟
_اونم خوبه
_راستی من و شهلا خانوم و خواهرات عصر میایم اونجا،جایی که نمیرین؟
_نه...خوش اومدین
_خوب دیگه کاری نداری؟
_نه...تو کاری نداری؟
_ فقط مواظب خودت باش
_باشه...خداحافظ
_خداحافظ
گوشیو قطع کردم و از روی تخت بلند شدم.آئین کنارم نبود حتما بیدار شده بود.باز تموم اتفاقات دیشب یادم اومد...از جام که بلند شدم چند لحظه سرم گیج رفت.دستمو به دیوار گرفتمو وقتی حالم بهتر شد از اتاق بیرون اومدم.اونم مثل من مرخصی داشت.نشسته بود پای تلویزیون و روی کاناپه لم داده بود.
با بی محلی از جلوش رد شدم،اونم توجهی نکرد.توی آشپزخونه همه چی نامرتب بود ظرفای صبحونه شو همین طور روی میز گذاشته بود با عصبانیت از آشپزخونه بیرون اومدم.
_وقتی غذا می خوری ازین به بعد ظرفاشو هم بشور...ok؟
نگاه کوتاهی به من انداخت:فک کردی واسه چی باهات ازدواج کردم؟
_واسه اینکه هیچکس خوشش ازون دختره نمیاد و اون دختره هم به احتمال زیاد خوشش از تو و خونواده ت نمیاد
برافروخته نگام کرد
_در ضمن ازین به بعد هرجایی رفتی تا قبل از ده خونه باش چون من از تنهایی میترسم
از روی کاناپه بلند شد و به سردی گفت:تو هم غش و ضعفاتو ببر یه جای دیگه...نمیخوام خونت بیفته گردنم...بیرون رفتنم و دیروقت اومدنم هم به تو یکی ربطی نداره...سعی کن خودتو با شرایط وفق بدی!
به سمت اتاقش رفت.روی صندلی نشستم وسرمو روی میز گذشتم...حالم از خودم،از آئین و از همه به هم می خورد.
سرمو که بالا گرفتم دیدم لباس پوشیده از اتاق اومده بیرون و می خواد بره.
_تا عصر برگرد  مامان شهلا و مامانم می خوان بیام . بی توجه فت.
+++++++++++++++
تا بعد از رفتن مهمونا هم برنگشت،دیگه واقعا داشت اعصابمو به هم میریخت.مجبورم کرده بود واسه راضی کردن مامان و مامان شهلا به هزار جور دروغ متوسل بشم.
ساعت نزدیک یازده شب بود.چندبار تا کنار تلفن رفتم که به موبایلش زنگ بزنم اما هربار پشیمون می شدم.نباید می فهمید واسم تا به این حد مهمه.با فکر کردن به اینکه الان پیش اون دختره نشسته تموم بدنم آتیش می گرفت.بیش از هزار بار از پنجره بیرونو نگاه کردم و هربار ناامید تر از قبل برگشتم.
روی کاناپه دراز کشیدمو و واسه چندلحظه چشمامو رو هم گذاشتم...فقط واسه چند لحظه
سپاس شده توسط: SarGol ، M@H@STI
#9
وقتی چشمامو باز کردم خیلی تعجب کردم، ساعت ۵ صبح بود و من این همه خوابیده بودم. یاد آیین افتادم نمیدونستم اومده خونه یا نه ؟!
بلند شدم تا هم آماده بشم که برم بیمارستان هم اینکه ببینم شازده کجاست!
روی تخت پیداش کردم، چه معصومانه خوابیده بود دلم براش میطپید اما افسوس که مال من نبود. حالا که با من لج میکنه من هم باهاش لج میکنم ببینیم کی پیروز میشه
بدون اینکه بیدارش کنم حوله و برداشتم که به همام برم.
بد از خوردن صبحانه میزو کامل جم کردم و همه چیزو مراتب کردم و آماده شدم رفتم بیمارستان، اگر قراره بره سر کار خودش باید بیدار بشه به من چه بیدارش کنم.
***********
سلام سپیده جان خسته نباشی
سلام سمانه خانم، تبریک میگم، فکر نمیکردم به این زودی این طرفها ببینمت
همینطور که لبخند میزدم گفتم: ۲ روز بیشتر مرخصی نداستم باید به کارم سرو سامون بدم فعلا عزیزم
سات ۵ بود که از بیمارستان خارج شدم، وای عجب روزی بود باید جواب تبریک همرو میدادم اه چه خسته کننده
تمام راه تا خونرو به این فکر میکردم که شازده الان کجاست بد میگفتم خوب معلومه طبقه معمول. دیگه هیچ چیزی ازش نمیخوام بذار هروقت میخواد بره هر وقت هم میخواد بیاد. خودم از پسه کار هم حتا ترسم بر میام اما میدونستم که اصلا کار آسونی نیستش.
وقتی رسیدم خونه همه جا سوتو کور بود، منم تصمیم گرفتم ۱ استراحته کوتاه بکنم بعدش ۱ چیزی واسه شئم خودم بپزم.
ساعت ۱۰ بود که کلید توی قفل چرخید، من ظرفهای شمع میشستم که آقا اومد خونه. تا لباس هاشو عوض کنه منم کارمو تموم کردم و از آشپزخونه اومدم بیرون. اصلا بهش محل نمیذاشتم. آقا آیین بچرخ تا بچرخیم.
داشتم تلوزیون نگاه میکردم که دیدم رفت توی آشپزخونه، هه حتما توقع داره الان میز غذا یه آماده براش منتظر باشه اما به همین خیال باش آقا آیین.
بد از سرک کشیدن به روی گاز و داخل یخچال ۱ نگاه به منکرد ۱ نگاه به آشپزخونه آخه بوی کتلت همه جا پیچیده بود اما اون چیزی پیدا نکرد. منم خیلی راحت با کنترله تلویزیون ور میرفتم و این بیشتر عصبیش میکرد.
الان یک هفته از ازدواج خوش یمن ما میگذره، هیچ چیزی تغییر نکرده تا بوده بحثو دعوا. دیگه خودمم خسته شدم. بجز اون شب دیگه آیین شبها زود نیومد گویا ترجیح داد شامشم بیرون بخوره و بیاد خونه. نمیدونم چی کار کنم با این روش میدونم به هیچ چیزی نمیرسم و آیین و به راحتی از دست میدم
سپاس شده توسط: SarGol ، M@H@STI
#10
امشب خونه مامانه آیین دعوت داریم، میدونم میاد که باهم بریم, مجبوره به قول خودش امشب منو تحمل کنه
سعی کردم قبل از اومدن آیین آماده باشم، سریع دوش گرفتم و یک دست کوتو شلوار شکلاتی که خیلی هم بهم میومد پوشیدم و آرایشی که بهم بیاد کردم. کارم تازه تموم شده بود که آیین اومد خونه ، وقتی منو دید همینطور بهم نگاه میکرد من هم بیتوجه به اون رفتم بیرون تا آیین هم آماده بشه.
تو ماشین آیین گفت:
میدونم از من بدت میاد و میدونیم که احساسم نسبت بهت چیه اما میخوام خواهش کنم که هر چی هست بینمون ماله خودمون باشه، نمیخوام خانوادهام چیزی از زندگی من بدونند
در حالی که سعی میکردم آروم باشم نگاهمو ازش گرفتمو به درختهای کنار خیابون دوختم، با این سرعت کجا میرفتند؟
من به کجا میرفتم؟ چی در انتظارم بود؟
  چرا؟چرا نباید اونا بفهمن؟تو یه برادر کوچیکتر از خودت داری...بزار این بلا رو حداقل سر آرتین درنیارن...من که ترجیح میدم همه بفهمن زندگیمونو به گند کشیدن...
کنایه آمیز گفت:تو که انقدر عاقلی چرا قبول کردی؟من که از اولم همینطور باهات برخورد میکردم...
حرفی برای گفتن نداشتم
_خودت چرا قبول کردی؟
_چون قصد دارم یه مدت دیگه طلاقت بدم...میدونم که واسه پولم دندون تیز کردی،حتی اگه عاشقم هم باشی واسم مهم نیست....در هر صورت اونموقع مهریه ت رو پرداخت می کنم و تو هم میشی یه دختر کوچولوی پولدار...از اونی هم که می خواستی بهتر میشه،نه؟...
قلبم بدجور تیر کشید...
_با همه ی این اوصاف من الان ترجیح میدم یه اسب شوهرم باشه نه تو...
_باید قبل از اینا به این نتیجه می رسیدی...
بحثو قطع کرد انگار حوصله ی بحث کردن با منو نداشت.
_من ساعت نه جایی قرار دارم باید برم...اگه مامان،بابا چیزی پرسیدن بگو رفته بیمارستان...
_خودت که زبون داری...من دروغ نمیگم...
_گفتم اگه ازت پرسیدن...
_من دروغ نمیگم...
نگاهش پراز تنفر بود تاب این نگاهو نداشتم...
_اصلا نمیخواد دروغ بگی...راستشو بگو...بگو رفته پیش آتوسا...
یه لحظه هیچی نفهمیدم...فقط نگاش کردم...من من کنان گفتم:آتوسا... همون... دختر ه ست؟
با پوزخند گفت:بعله...آتوسا عشقمه...
چه قدر سعی می کردم گریه نکنم...با بغض گفتم:خب...راستش ترجیح میدم...ترجیح میدم که دروغ بگم...
_دیدی تو هم مثل همه ای...تو هم دروغ میگی..مواقعی که به نفعت باشه تو هم همه کار میکنی...
_ذات آدما اینطوره...حدس میزنم عشق خانوم شما اینطور نباشه..
انگار یه لحظه رفت توی خیال...با یه صدای آروم گفت:تو هم ببینیش عاشقش میشی....
گاز کوچیکی از لبم گرفتم
_از بچه های خودمونه...یعنی ...
به خودش اومد نگاه طلبکارانه ای بهم انداخت وگفت:به این میگن فضولی...منم با آدم فضول آبم تو یه جوب نمیره...اینو آویزه ی گوشت کن...ok؟
با اکراه نگاهی بهش انداختم و گفتم:ایششششششششششششششششششؠ ?ششش!
حالم خیلی بد بود باید اون دخترو میدیدم...باید می فهمیدم اون چی داره که من ندارم...آره شاید واقعا لایقش نبودم...
سپاس شده توسط: SarGol ، M@H@STI


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان اسطوره |نویسنده P*E*G*A*H Shiva 109 460 1396/7/10، 05:40 عصر
آخرین ارسال: Shiva
  رمان واحد روبرويى! Shiva 197 700 1396/6/30، 11:38 عصر
آخرین ارسال: Shiva
  رمان زیبای دختری در مه Angry 60 263 1396/6/30، 09:26 صبح
آخرین ارسال: Angry
  رمان "تمناي وجودم" sky 127 1,604 1396/6/27، 08:30 صبح
آخرین ارسال: sky
  رمان و... تمام می شود! |نویسنده SunDaughter☼ Shiva 12 446 1396/6/15، 08:05 عصر
آخرین ارسال: Shiva
  رمان از عشق بدم بدم بدم می آید / binaha Shiva 343 2,605 1396/4/25، 07:29 عصر
آخرین ارسال: ERAM
  رمان نامه يك زن به شوهرش sky 9 663 1396/2/28، 09:49 صبح
آخرین ارسال: sky
  رمان "بانوي دوم" sky 36 885 1396/2/28، 09:37 صبح
آخرین ارسال: sky
  رمان ایرانی بوف کور **Black** 0 334 1396/1/30، 03:04 عصر
آخرین ارسال: **Black**
  رمان امن ترين اغوش دنيا shady :) 61 16,371 1395/12/4، 08:39 صبح
آخرین ارسال: shady :)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان