Wepage  | صفحه ماWepage  | صفحه ما


امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
نـویـس تـلـخ یـادداشـتـــ کـوچـولـوهـا♥●•٠·˙ هـای ♥●•٠·˙

♥●•٠·˙ یـادداشـتـــ هـای تـلـخ نـویـس کـوچـولـوهـا♥●•٠·˙
#1
زل زدن يک نابينا...




کتابها رو از رو زمين جمع کرد...

هنوز جای سيلی پدر رو صورتش می سوخت...

با اينکه همين الان کتک خورده بود بازم رفت سراغ پنجره تا باز ديد بزنه.

دختر همسايه هنوز پشت پنجره داشت لبخند ميزدو زل زده بود به اون...

نفسی کشيد و پيش خودش گفت :

...آخيش...سيلی خوردنم رو نديد...

به نگاه کردنش ادامه داد تا اينکه صدای داد و بيداد پدر دو باره اومد :

.......آخه يکی نيست به اين پسره بگه دختر کور هم ديد زدن داره ؟؟؟

جا خورد ....داستان همون سطل آب سرد و پياده رو و زمستون.

جرات نگاه دوباره رو نداشت...شايدم رغبتشو...

...اما دلش تنگ شد...آروم رفت کنار پنجره

...دختر همسايه هنوز پشت پنجره داشت لبخند ميزدو زل زده بود به اون...
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#2
چاره ...




ميترسيداز باد

سبزی دشت آزارش ميداد

بيکران آسمان لرزه بر اندامش می انداخت

آبی موج چشمهايش را ميزد .

فکر چاره افتاد

ديوار ساخت و سقف

....بدون در و پنجره و روزنه

تا نه صدای باد بيايد

و نه سبزی دشت و آبی موج و بيکران آسمان ميهمان چشمهايش شوند.

..........................................

دير بازی است که ميترسد از سکوت

از نبود دشت...از نديدن بيکران آسمان

از رنگ بيرنگی تنهايی

باز هم چاره بايد انديشيد

بايد در ساخت و پنجره و روزنه

.....بدون سقف و ديوار
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#3
بی توجه به کوپه ی نامه های برگشتی گوشه اتاق،

قلم و کاغذ را برداشت و دوباره شروع به نوشتن کرد :

سلام

این هفت هزار وسیصد و چهل و ششمین نامه ای است که برایتان می نویسم .

البته اگر چند هزارتائی که مچاله کرده ام و دور انداخته ام را حساب نکنیم !

امیدوارم اینبار دیگر پاسخ مرا بدهید .اینهمه نامه بی جواب مرا آزار می دهد .

خیلی وقتتان را نمی گیرم .

راستش من حرفهای قلمبه سلمبه و طولانی بلد نیستم،

همه ی حرف هایم یک جمله است.

همان یک جمله ای که در نامه های گذشته نوشته ام

و همان یک جمله ای که متنظر پاسخ شما در مورد آنم ...

می خواهم بدانید من شما را دوست دارم...

همین .

.........................................

اداره ی پست برای هفت هزار وسیصد و چهل و ششمین بار

مُهر ( آدرس گیرنده نا صحیح است ) را روی پاکت زده بود .

انگار قبرستان آدرس پستی نداشت !!!
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#4
نوبت لبخند ...




دیگر صدای گریه پسر قطع شده بود ...

اما پریشانی از سر و روی پدر می بارید !

شاید تنها باری بود که نمی خواست پسر را در آغوش داشته باشد !

میان هجوم تعجب و آّ گرفتار شده بود و با نگاهش با پسر حرف میزد ...

.........................................

پسر جواب اشک پدر را با لبخند می داد !

بعد از تیر حرمله، نوبت لبخند بود .
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#5
يکی بود يکی نبود...

يکی نبود....يکی نبود....يکی نبود...

.................................................

قصه ما به سر رسيد ....اما غصه ما.....دريغ !!!
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#6
سکوت شب من، عاشقانه ترين ترنم جاودان بودن است.
شب من، عارفانه ترين تجلي حضور صحنه هاي با خود بودن است.
فرداي بي صداي من، خسته ام آرام بيا
از ميان دلهاي شاد، من تو را گزيده ام
فقط تو آرام بيا...!
از پشت پلكهاي آخرين ستاره شب
از پشت ديوار بلند مهتاب
از پشت شيشه الماس چشمها
تو را به خدا به كدامين سو نظاره كنم؟
من هنوز رد پاي نرفته ام در راه رفته تو
من هنوز آواره كوي بي انتهاي اين جاده ام
چرا؟
به كدامين گناه بزرگ، كوچكم مي شماريد؟
هنوز در باور شب ماتم زده ام
بيا،براي اولين و آخرين بار فقط تو بگو

بگو كدامين جرم جز محبت مرا خار كرد؟
بگو شايد اين اولين باشد براي آخرينت!
ديشب براي اولين بار
نه ! ديشب براي هزارو يكمين بار بود كه ستاره شدم
گريه كردم، گريه كردم براي دلم تنها و بي صدا
حس كردم كه ديگر آزادم
چون ستاره بي هيچ غروبم
حس كردم كه چقدر از تو و دنياي تو آزاد و رها و دورم!!!
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#7
اري...
من هم منتظر روي خوشش هستم...

واقعا از اينكه داره روي خوشش رو به تو نشون ميده خوشحالم...
نميگم روي بدش به منه...اما...


زندگي با همه وسعت خويش محمل ساکت غم خوردن نيست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست زندگي رفتن و راهي شدن است زندگي جنبش راهي شدن است. از سر آغاز وجود تا جايي که خدا مي داند
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#8
در غمار زندگي عاقبت ما باختيم
بس که تک خال محبت بر زمين انداختيم
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#9
شناخت ...



دیگر خسته شده بود.

تصمیم گرفت به خل بازیهایش خاتمه بدهد ...

...اما به خودش خاتمه داد !

...........................................

خودش را نشناخته بود ...

او خل بود !!!
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva
#10
چيزی نيست...

نوری که نيست

تا چشم ببيند اين آشفتگی واژه ها را

در تنهايی ماسه و موج

سيگاری که نيست

تا پک زد به اين دلتنگی تاريک ابر...



انگار هيچ چيز نيست

جز واهمه ای بی نام و نشان

که فرياد دريا را گوشی نيست٬

پذيرای هم آغوشی...
پاسخ
سپاس شده توسط: Shiva ، sky


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان