Wepage  | صفحه ماWepage  | صفحه ما


امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
اشعار کرمانی خواجوی غزلیات

Thread Contributor: Shivaغزلیات خواجوی کرمانی|اشعار خواجوی کرمانی
#1
خواجوی کرمانی
 [عکس: hhs2040.jpg]



زندگی نامه خواجوی کرمانی


نام اصلی : کمال‌الدین ابوالعطاء محمودبن علی‌بن محمود


زمینهٔ کاری :  شعر، عرفان، ریاضیات و طب

زادروز :  ۶۸۹ (قمری) - کرمان

مرگ : ۷۵۲ (قمری) - شیراز

ملیت : ایرانی

جایگاه خاکسپاری : تنگ الله اکبر شیراز

در زمان حکومت : اییلخانان

لقب : نخل‌بند شاعران

سبک نوشتاری : سبک عراقی

کمال‌الدين ابوالعطا محمودبن على بن محمود مرشدى کرمانى عارف بزرگ و شاعر استاد ايران در قرن هشتم هجرى است. نسبت مرشدى به سبب انتساب او به فرقهٔ مرشديه يعنى پيروان شيخ ابواسحق کازرونى است. بعضى از تذکره‌نويسان به او عنوان‌هاى 'نخلبند‌ شعرا' و 'خلاق‌المعاني' و 'ملک‌الفضلا' نيز داده‌اند. تخلص او در همهٔ شعرهايش 'خواجو' است که خود مصغر خواجه و اين تصغير از باب تحبيب است. ولادت شاعر به تصريح خودش به سال ۶۸۹ هـ اتفاق افتاده است.
وى که از خانواده‌اى سرشناس در کرمان بود دوران کودکى را در آن شهر گذرانيد و سپس سفرهاى طولانى به حجاز و شام و بيت‌المقدس و عراق عجم و عراق عرب و مصر و بعضى از بندرهاى خليج‌فارس کرد و در اين سفرها توشه‌ها از دانش و تحقيق اندوخت. خواجو چندگاهى در بغداد اقامت گزيد و در سال ۷۳۲ هـ مثنوى هماى و همايون را به‌نام سلطان ابوسعيد و وزيرش غياث‌الدين محمد در آن شهر به انجام رسانيد و در سال ۷۳۶ به ايران بازگشت اما چون ابوسعيد بهادرخان را مقتول يافت و غياث‌الدين محمد هم مدتي، پس از ورود خواجو به‌دست مخالفانش به قتل رسيد و خواجو به قول خود سلطانيهٔ بى‌سلطان را لايق اقامت نديد(۱) به اصفهان رفت و پس از چندى اقامت، از آنجا به کرمان و فارس سفر کرد و در پناه خاندان اينجو على‌الخصوص در ظل عنايت شاه شيخ ابواسحق درآمد و در حالى‌که رقيب او امير مبارزالدين را نيز مدح مى‌گفت مدتى به رفاه گذرانيد تا بدرود حيات گفت.
از آن خواجو ازين منزل سفر کرد     که سلطانيه بى‌سلطان نخواهد
 
خواجو پسرى داشته است به‌نام مجيرالدين ابوعلى سعيد که از او در منظومهٔ کمال‌نامه که به‌سال ۷۴۴ سروده است نام مى‌برد. وى غير از پيران گذشته (شيخ ابواسحق کازرونى م ۴۲۶ و سيف‌الدين باخرزى م ۶۵۸) عدهٔ کثيرى از بزرگان و معروفان عهد خود را مدح کرده است که از آن جمله امين‌الدين بليانى و شيخ علاءالدولهٔ سمنانى و از پادشاهان سلطان ابوسعيد بهادر (م ۷۳۶)، اَرپاگاون (م ۷۲۶)، شيخ حسن ايلکانى (م ۷۵۷) جلا‌ل‌الدين شاه مسعود اينجو (م ۷۳۶)، خواجه تاج‌الدين احمدبن على عراقى وزير امير مبارزالدين، خواجه بهاءالدين محمود يزدى و خواجه شمس‌الدين محمد صاين از همه معروف‌تر هستند از اين ميان خواجو نسبت به شيخ‌الاسلام امين‌الدين بليانى و شيخ علاءالدولهٔ سمنانى ارادت بسيار مى‌ورزيد و ظاهراً مدتى در خانقاه شيخ‌ علاءالدوله اقامت گزيد و به گرد‌آورى ديوان او همت گماشت و چون به فرقهٔ مرشديه اختصاص داشت و از پيروان شيخ امين‌الدين بليانى بود نسبت به اين شاعر عارف که ذکرش گذشت عشق مى‌ورزيد.
از ميان معاصران خواجو، حافظ از همه مشهورتر است. خواجو، که به سال و تجربت شاعرى بر خواجه تقدم داشت، در مدتى که مقيم شيراز بود مانند دوستى که سمت رهبر داشته باشد بر انديشهٔ حافظ پرتو تعليم افگنده بود و به‌همين سبب است که در ديوان خواجهٔ شيراز بيت‌هاى بسيارى را مى‌بينيم که به تقليد يا به استقبال از غزل‌هاى خواجو ساخته و يا گاه معنى و لفظى از او اقتباس کرده است (رجوع شود به مقدمهٔ ديوان خواجو به قلم آقاى احمد سهيلى خوانساري، ص ۴۷ تا ۵۴.).
مرگ خواجو در حدود سال ۷۵۲ هـ و گويا در شيراز اتفاق افتاد و گور او در تنگ الله‌اکبر شيراز نزديک دروازهٔ قرآن واقع است.

 
[عکس: hhs2041.jpg]



 
آثار خواجو

آثار خواجو متعدد و کليان او مفصل و از هر حيث سزاوار دقت و شايان اهميت است. وى که سرودن شعر را از اوان جوانى آغاز کرد تا پايان حيات به آفرينش آثار منظوم و منثور خود سرگرم بود. مجموعهٔ شعرهايش متجاوز از چهل هزار بيت است. وى در دوران زندگانيش به اشارهٔ تاج‌الدين احمد وزير و به دستيارى جمعى از محرران به جمع‌آورى و تدوين شعرهاى خود پرداخت.
 
ديوان خواجو که به دو بخش 'صنايع‌الکمال' و 'بدايع‌الجمال' تقسيم شده است مشتمل بر انواع قصيده، غزل، قطعه، ترجيع، ترکيب، مثنوى و رباعى است. قصيده‌هاى خواجو در مدح و گاه در وعظ و بخشى از آنها در منقبت بزرگان دين است.


 
مثنوى‌هاى شش‌گانهٔ او که خواجو در سرودن آنها به نظامى و فردوسى نظر داشته عبارتست از:


۱. سام‌نامه که منظومه‌اى است حماسى و عشقى به بحر متقارب مثمن مقصور يا محذوف و به تقليد از شاهنامهٔ فردوسى ساخته شده و راجع است به سرگذشت سام نريمان. اين منظومه در حدود ۱۴۵۰۰ بيت دارد و شاعر آن را به‌نام ابوالفتح مجدالدين محمود وزير ساخته است.
۲. هماى و همايون و آن مثنوئى است عاشقانه در داستان عشق همايون با هماى دختر فغفور چين به بحر متقارب که خواجو آن را به سال ۷۳۲ هجرى در ۴۴۰۷ بيت به پايان رسانيد و به‌نام شمس‌الدين صاين و فرزندش عميدالملک رکن‌الدين کرد.
۳. گل و نوروز که منظومه‌اى است به بحر هزج مسدس محذوف يا مقصور در عشق شاهزاده‌اى نوروز نام با 'گل' دختر پادشاه روم که خواجو آن را به سال ۷۴۲ در ۵۳۰۲ بيت و براى نظيره‌سازى در برابر خسرو و شيرين نظامى سروده است.
۴. روضةالانوار که منظومه‌اى است به يکى از متفرعات به بحر سريع (مفتعلن مفتعلن فاعلن - يا: فاعلان) و خواجو آن را به پيروى از مخزن‌الاسرار نظامى در اندکى بيش از دو هزار بيت به‌نام خواجو شمس‌الدين صاين ساخت و به‌سال ۷۴۳ به اتمام آورد. موضوع اين منظومه اخلاق و عرفان و وصف حالى رسا از خود شاعر است.
۵. کمال‌نامه و آن منظومه‌اى است عرفانى در دوازده باب بر وزن سيرالعباد سنائى در ۱۸۴۹ بيت که خواجو آن را به ياد شيخ مرشد ابواسحق کازرونى آغاز و به‌نام شاه شيخ ابواسحق اينجو به‌سال ۷۴۴ هـ ختم کرده است.
۶. گوهرنامه و آن منظومه‌اى است در ۱۰۲۲ بيت به بحر هزج مسدس مقصور يا محذوف که به‌سال ۷۴۶ هـ به اتمام رسيده است و شاعر آن را به‌نام امير مبارزالدين محمد و وزير او بهاءالدين محمود و در منقبت او و پدر و نياکانش ساخته است.
آثار ديگر خواجو عبارتست از مفاتيح‌القلوب که متخبى است از شعرهاى او، رسالةالباديه به نثر در سوانح سفر مکه، رسالهٔ سبع‌المثانى در مناظرهٔ شمشير و قلم، رسالهٔ مناظرهٔ شمس و سحاب به نثر.

سبک و روش خواجو

خواجو بنابر روش اديبان زمان از بيشتر دانش‌هاى عصر خود بهره داشت و در بعضى مانند نجوم و هيئت ذيفن بود. علوّ سخنش در قصيده و غزل و ديگر انواع شعر قدرت او را در سخنورى نشان مى‌دهد. با اين‌حال به اقتفاء استادان پيشين نيز مى‌پرداخت چنانکه در قصيده از سنائى و خاقانى و ظهير و در مثنوى از شيوهٔ نظامى و مثنوى‌گويان قرن هفتم و در غزل از سعدى پيروى کرده است و از اين بابت در جزو آن دسته از شاعران است که غزل‌هاى آنان در سير تحول غزل ميان سعدى و حافظ قرار داشته يعنى مضمون‌هاى عرفانى و اندرزى و حکمى را همراه با مضمون‌هاى عاشقانه دارد.
 
وى در غزل قافيه‌ها و رديف‌هاى دشوار بسيار به‌کار برده است و با اين همه سخن او در آنها روان و دلپذير است و همين روانى و دلپذيرى سبب شده است تا برخى از ناقدان سخن، او را متتبع غزل‌هاى سعدى و حتى دزد آنها بنامند. قسمتى از قصيده‌هاى خواجو در زهد و وعظ و قسمتى در توحيد و نعت و بعضى در منقبت بزرگان دين و برخى از آنها شامل مطلب‌هاى انتقادى و مطايبه است. وى به شيوهٔ نظامى به نظم ساقى‌نامه نيز مبادرت جست.
پاسخ
سپاس شده توسط: Mohammad_!
#2
اى غره ماه از اثر صنع تو غرا

وى طره شب از دم لطف تو مطرا

نوک قلم صنع تودر مبدا فطرت

انگيخته برصفحه کن صورت اشيا

سجاده نشينان نه ايوان فلک را

حکم تو فروزنده قناديل زوايا

هم رازق بى ريبى و هم خالق بى عيب

هم ظاهر پنهانى و هم باطن پيدا

مامور تو از برگ سمن تا بسمندر

مصنوع تو از تحت ثرى تا بثريا

توحيد تو خواند بسحر مرغ سحر خوان

تسبيح تو گويد بچمن بلبل گويا

برقله کهسار زنى بيرق خورشيد

برپرده زنگار کشى پيکر جوزا

از عکس رخ لاله عذران سپهرى

چون منظر مينو کنى اين چنبر مينا

بيد طبرى را کند از امر تو بلبل

وصف الف قامت ممدوده حمرا

از رايحه لطف تو سايد گل سورى

در صحن چمن لخلخه عنبر سارا

تا از دم جان پرور او زنده شود خاک

در کالبد باد دمى روح مسيحا

خواجو نسزد مدح و ثنا هيچ ملک را

آلا ملک العرش تبارک و تعالى
پاسخ
سپاس شده توسط: !!!SHAHIN!!! ، Mohammad_!
#3
صل على محمد دره تاج الاصطفا

صاحب جيش الاهتدا ناظم عقد الاتقا

بلبل بوستان شرع اختر آسمان دين

کوکب درى زمين درى کوکب سما

تاج ده پيمبران باج ستان قيصران

کارگشاى مرسلين راهنماى انبيا

سيد اولين رسل مرسل آخرين زمان

صاحب هفتمين قرآن خواجه هشتمين سرا

طيب طيبه آستان طاير کعبه آشيان

گوهر کان لامکان اختر برج کبريا

منهدم از عروج او قبه قصر قيصران

منهزم از خروج او خسرو خطه خطا

روى تو قبله ملک کوى تو کعبه فلک

مختلف تو قد هلک معتقد تو قد نجا

شاه نشان قدسيان تخت نشين شهر قدس

اى شه ملک اصطفا وى لقب تو مصطفى

آينه سپهر را مهر رخ تو صيقلى

ديده آفتاب را خاک در تو توتيا

شاه فلک چو بنگرد طلعت ماه پيکرت

ذره صفت در او فتد بر سربامت از هوا

اى شده آب زمزم از خاک در سراى تو

کعبه ز تست با شرف مروه زتست با صفا

خواجو اگرنداشتى برگ بهار عشق تو

بلبل باغ طبع او هيچ نداشتى نوا
پاسخ
سپاس شده توسط: !!!SHAHIN!!! ، Mohammad_!
#4
اى صبح صادقان رخ زيباى مصطفى

وى سرو راستان قد رعناى مصطفى

آئينه سکندر و آب حيات خضر

نور جبين و لعل شکر خاى مصطفى

معراج انبيا و شب قدر اصفيا

گيسوى روز پوش قمرساى مصطفى

ادريس کو معلم علم الهى است

لب بسته پيش منطق گوياى مصطفى

عيسى که دير داير علوى مقام اوست

خاشاک روب حضرت اعلى مصطفى

بر ذروه دنا فتدلى کشيده سر

ايوان بارگاه معلاى مصطفى

وز جام روح پرور ما زاغ گشته مست

آهوى چشم دلکش شهلاى مصطفى

خياط کارخانه لو لاک دوخته

دراعه ابيت ببالاى مصطفى

شمس و قمر که لولوى درياى اخضرند

از روى مهر آمده لالاى مصطفى

خالى ز رنگ بدعت و عارى ز زنگ شرک

آئينه ضمير مصفاى مصطفى

کحل الجواهر فلک و توتياى روح

دانى که چيست خاک کف پاى مصطفى

قرص قمر شکسته برين خوان لاجورد

وقت صلاى معجزه ايماى مصطفى

روح الامين که آيت قربت بشان اوست

قاصر ز درک پايه ادنى مصطفى

در برفکنده زهره بغلطاق نيلگون

از سوک زهر خورده زهراى مصطفى

گومه بنور خويش مشو غره زانک او

عکسى بود ز غره غراى مصطفى

بر بام هفت منظر بالا کشيده اند

زين چار صفه رايت آلاى مصطفى

خواجه گداى درگه او شو که جبرئيل

شد با کمال مرتبه مولاى مصطفى
پاسخ
سپاس شده توسط: !!!SHAHIN!!! ، Mohammad_!
#5
طوبى لک اى پيک صبا خرم رسيدى مرحبا

بالله قل لحاشتى ما بال رکب قد سرى

ياران برون رفتند و من در بحرخون افتاده ام

طرفى على هجرانهم تبکى و ما تغنى البکا

بار سفر بستند و من چون صيد وحشى پاى بند

ساروا و من آماقنا اجروا ينا بيع الدما

افتان و خيزان ميروم تاکى رسم در کاروان

و الرکب قد ساروا الى الايحاد و الحادى حدا

محمل برون بردند و من چون ناقه ميراندم ز پى

قلبى هوى فى هوة و الدهر، ملق فى الهوى

چون تيره نبود روز من کز آه عالم سوز من

مد الغمام سرادقا اعلى شماريخ الذرى

راضى شدم کز کاروان بانگ درائى بشنوم

اکبو و اقفوا اثرهم والعيس تحدى فى الزبى

چون محمل سلطان شرق از سوى شام آمد برون

ريح الصبا سارت الى نجد و قلبى قد صبا

خواجو به شبگير از هوا هر دم نوائى ميزند

والورق اوراق المنى يتلو على اهل الهوى
پاسخ
سپاس شده توسط: !!!SHAHIN!!! ، Mohammad_!
#6
اين چه خلدست که چندين همه حورست اينجا

چه غم از نار که در دل همه نورست اينجا

گل سورى که عروس چمنش مى خوانند

گو بده باده درين حجله که سورست اينجا

موسم عشرت و شادى و نشاطست امروز

منزل راحت و ريحان و سرورست اينجا

اگر آن نور تجليست که من مى بينم

روشنم گشت چو خورشيد که طورست اينجا

آنکه در باطن ما کرد دو عالم ظاهر

ظاهر آنست که در عين ظهورست اينجا

يار هم غايب و هم حاضر و چون درنگرى

خالى از غيبت و عارى ز حضورست اينجا

سخن از خرقه و سجاده چه گوئى خواجو

جام مى نوش که از صومعه دورست اينجا
پاسخ
سپاس شده توسط: !!!SHAHIN!!! ، Mohammad_!
#7
بگذر اى خواجه و بگذار مرا مست اينجا

که برون شد دل سرمست من از دست اينجا

چون توانم شد از اينجا که غمش موى کشان

دلم آورد و به زنجير فرو بست اينجا

تا نگوئى که من اينجا ز چه مست افتادم

هيچ هشيار نيامد که نشد مست اينجا

کيست اين فتنه نوخاسته کز مهر رخش

اين دل شيفته حال آمد و بنشست اينجا

دل مسکين مرا نيست در اينجا قدرى

زانک صد دل چو دل خسته من هست اينجا

دوش کز ساغر دل خون جگر ميخوردم

شيشه نا گه بشد از دستم و بشکست اينجا

نام خواجو مبر اى خواجه درين ورطه که هست

صد چو آن خسته دلسوخته در شست اينجا
پاسخ
سپاس شده توسط: !!!SHAHIN!!! ، Mohammad_!
#8
گر راه بود بر سر کوى تو صبا را

در بندگيت عرضه کند قصه ما را

ما را به سرا پرده قربت که دهد راه

برصدر سلاطين نتوان يافت گدا را

چون لاله عذاران چمن جلوه نمايند

سر کوفته بايد که بدارند گيا را

گر ره بدواخانه مقصود نيابيم

در رنج بميريم و نخواهيم دوا را

مرهم ز چه سازيم که اين درد که ما راست

دانيم که از درد توان جست دوا را

فرياد که دستم نگرفتند و به يکبار

از پاى فکندند من بى سر و پا را

از تيغ بلا هر که بود روى بتابد

جز من که به جان ميطلبم تيغ بلا را

هنگام صبوحى نکشد بى گل و بلبل

خاطر بگلستان من بى برگ و نوا را

روى از تو نپيچم وگر از شست تو آيد

همچون مژه در ديده کشم تيغ بلا را

بيرون نرود يک سر مو از دل خواجو

نقش خط و رخسار تو ليلا و نهارا
پاسخ
سپاس شده توسط: !!!SHAHIN!!! ، Mohammad_!
#9
چو در نظر نبود روى دوستان ما را

به هيچ رو نبود ميل بوستان ما را

رقيب گومفشان آستين که تا در مرگ

به آستين نکند دور از آستان ما را

به جان دوست که هم در نفس بر افشانيم

اگر چنانکه کند امتحان به جان ما را

چه مهره باخت ندانم سپهر دشمن خوى

که دور کرد بدستان ز دوستان ما را

به بيوفائى دور زمان يقين بوديم

ولى نبود فراق تودر گمان ما را

چو شد مواصلت و قرب معنوى حاصل

چه غم ز مدت هجران بيکران ما را

گهى که تيغ اجل بگسلد علاقه روح

بود تعلق دل با تو همچنان ما را

اگر چنان که ز ما سيل خون بخواهى راند

روا بود به جدائى ز در مران ما را

وگر حکايت دل با تو شرح بايد داد

گمان مبر که بود حاجت زبان ما را

شديم همچو ميانت نحيف و نتوان گفت

که نيست با کمرت هيچ در ميان ما را

گهى کز آن لب شيرين سخن کند خواجو

ز نوش ناب لبالب شود دهان ما را
پاسخ
سپاس شده توسط: !!!SHAHIN!!! ، Mohammad_!
#10
وقت صبوح شد بيار آن خورمه نقاب ار

از قدح دو آتشى خيز و روان کن آب را

ماه قنينه آسمان چون بفروزد از افق

در خوى خجلت افکند چشمه آفتاب را

وقت سحر که بلبله قهقهه بر چمن زند

ساغر چشم من بخون رنگ دهد شراب را

بسکه بسوزد از غمش ايندل سوزناک من

دود برآيد از جگر ز آتش دل کباب را

چون بت رود ساز من چنگ بساز در زند

من به فغان نواگرى ياد دهم رباب را

گر به خيال روى او در رخ مه نظر کنم

مردم چشمم از حيا آب کند سحاب را

دست اميد من عجب گر به وصال او رسد

پشه کسى نديد کو صيد کند عقاب را

چون مه مهربان من تاب دهد نغوله را

در خم عقربش نگر زهره شب نقاب را

خواجو اگر ز چشم تو خواب ببرد گو ببر

زانکه ز عشق نرگسش خواب نماند خواب را
پاسخ
سپاس شده توسط: !!!SHAHIN!!! ، Mohammad_!


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  وا بگذارید مرا!(علی اطهری کرمانی) ! SAGHI ! 0 101 1395/10/16، 03:39 عصر
آخرین ارسال: ! SAGHI !

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان