Wepage  | صفحه ماWepage  | صفحه ما


کلمات کلیدی
نویسنده: saba* - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 126
حکایت ضرب‌المثل {همین آش و همین کاسه}چیست؟؟
✅حکایت ضرب‌المثل «همین آش است و همین کاسه» چیست؟

?در زمان "نادرشاه" یکی از استانداران او به مردم خیلی ظلم میکرد و مالیات های فراوان از آن ها می گرفت.
مردم به تنگ آمده و شکایت او را نزد نادر بردند. نادر پیغامی برای استاندار فرستاد ولی او همچنان به ظلم خود ادامه می داد. وقتی خبر به نادر رسید، چون دوست نداشت کسی از فرمانش سرپیچی کند، همه ی استانداران را به مرکز خواند.
دستور داد استاندار ظالم را قطعه قطعه کنند و از او آشی تهیه کنند. بعد آش را در کاسه ریختند و به هر استاندار یک کاسه دادند و نادر
نویسنده: jasmine - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 56
حکایت_زیبا
#حکایت_زیبا

سلطان محمود غزنوی شبی هر چه کرد ؛ خوابش نبرد ،
غلامان را گفت : حتما به کسی ظلم شده ؛ او را بیابید.
پس از کمی جست و جو ؛ غلامان باز گشتند و گفتند : سلطان به سلامت باشد ، دادخواهی نیافتیم .
اما سلطان را دوباره خواب نیامد ؛ پس خود برخواست و با جامه مبدل ، از قصر بیرون شد ؛
در پشت قصر خود ؛ ناله ای شنید که میگفت خدایا :
سلطان محمود هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش اینچنین ستم میشود ؛
سلطان گفت : چه میگویی؟
من محمودم و از پی تو آمده ام ؛ بگو ماجرا چیست؟
نویسنده: jasmine - پاسخ‌ها: 7 - بازدید‌ها: 129
نکات مدیریتی - اززبان حکایت
#نکات_مدیریتی
#راه_رفتن_سگ_روی_آب

شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. این سگ میتوانست روی آب راه برود. شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید. برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.

او و دوستش شكار را شروع كردند و چند مرغابي شكار كردند. بعد به سگش دستور داد كه مرغابي هاي شكار شده را جمع كند. در تمام مدت چند ساعت شكار، سگ روي آب مي دويد و مرغابي ها را جمع مي كرد. صاحب سگ انتظار د
نویسنده: jasmine - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 252
حکایت مال باخته و كريم خان زند
حکایت مال باخته و كريم خان زند

مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مرد را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند مي رسد و كريمخان از او مي پرسد: «چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟»
مرد با درشتي مي گويد: «دزد همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم!»

خان مي پرسد: «وقتي اموالت به سرقت
نویسنده: M@H@STI - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 83
حکایت زیبا خواندنی سعدی
[align=justify][color=#FF0000][b]لحظه ای آموزنده و جالب با حکایت خواندنی از سعدی.

 

مسافر فقیرى خسته و گرسنه به سرایى رسید، دید مجلس باشكوهى است، گروهى به گرد هم آمده اند و میزبان بزرگوار از میهانان پذیرایى مى كند و مهمانان هر كدام با لطیفه و طنز گویى مجلس را شاد و بانشاط نموده اند.

 

یكى از حاضران به مسافر فقیر گفت: تو نیز باید لطیفه اى بگویى.

 

مسافر فقیر گفت: من مانند دیگران دارى فضل و هنر نیستم و بى سواد مى باشم. تنها به ذكر یك شعر قناعت مى نمایم.

 

همه حاضران گفتند:
نویسنده: M@H@STI - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 109
ماجرای و حکایت مردی که با هندوانه خوشبخت و معروف شد !
[align=justify]

[size=small][color=#dda0dd][i][b] 

 

در زمان های قدیم، ویتنام توسط پادشاهی به نام هونگ ونگ اداره می‌شد. وقتی پادشاه فهمید که پسرش به نام آن تی یم از او نافرمانی می‌کند، او را به جزیرهٔ دورافتاده‌ای تبعید کرد تا به سختی زندگی کند.

 

 
آن تی یم در آن جزیرهٔ دورافتاده برای خود یک جان پناه ساخت
نویسنده: jasmine - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 77
حکایت نفس_حق
?#نفس_حق



شيخ ابوسعید ابوالخیر به نیشابور بود، روزی به گورستان حیره می ‌رفت،
چون به سر خاک مشایخ رسید جمعی را دید آنجا که خمر می ‌خورند و ساز می ‌زدند!
همراهان شیخ در اضطراب آمدند و خواستند که ایشان را برنجانند.
شیخ مانع شد و چون نزدیک ایشان رسید، فرمود؛
خداوند چنانکه در این جهان خوشدل می ‌باشید، در آن جهان نیز خوشدلتان دارد
جماعت برخاستند و جمله در پای شیخ افتادند و خمرها بریختند و سازها شکسته و توبه کردند و از نیکمردان شدند.
نویسنده: Mahshid - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 97
حکایت مردی که در فوتبال ایران سه بار مُرد
روز ۱۲ بهمن ۱۳۷۱ محراب شاهرخی فوتبالیست سابق تیم ملی و باشگاه های شاهین، دارایی، کلوب شنای اهواز، پرسپولیس و شهباز در ۴۹ سالگی به دلیل سکته مغزی درگذشت. محراب سمبل مظلومیتی است که گریبان بسیاری از مردان نسل او را گرفت.





۱) درگیری های بسیار و فشار زندگی باعث شد که محراب در سال ۱۳۴۶ اقدام به خودکشی کند؛ همان سالی که زنده یاد غلامرضا تختی هم در بستر مرگ آرم
نویسنده: jasmine - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 89
حکایت_مجنون_وشتر
?#حکایت_مجنون_وشتر



روزی مجنون آهنگ دیار لیلی کرد. با بی قراری برشتری سوار شد و با دلی لبریز از مهر به جاده زد.
در راه گاه خیال لیلی آنچنان او را باخود می برد. شتر نیز در گوشه ی آبادی بچه ای داشت.
او هر بار که مجنون را از خود بیخود می دید به سوی آبادی بازمی گشت و خود را به بچه اش می رساند. مجنون هر بار که به خود می آمد در می یافت که فرسنگ ها راه را بازگشته است.
او سه ماه در راه ماند پس فهمید که آن شتر با او همراه نیست ؛پس اورا رها کرد و پای پیاده به سوی دیار لیلی به راه افتاد.....
نویسنده: jasmine - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 90
?#حکایت_بهلول_وآشپز
?#حکایت_بهلول_وآشپز

?

یک روز مردي ازبازار عبور می کرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد.
هنگام رفتن صاحب دکان گفت : تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی.
مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا می گذشت.
از بهلول تقاضای قضاوت کرد بهلول به آشپز گفت : آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟
آشپز گفت : نه ولی از بوی آن استفاده کرده است.
بهلول چند سکه نقره از جیبش د